Burning the moments

دیروز سالنامه سرمه‌ای‌مو سوزوندم. تقریبا یه سال بعد از اینکه صفحه اولو باز کردم و از "وقتی نیچه گریست" نوشتم، بعدم یه شرح حال کوتاه و تاریخ اون روز یا شب و از اون به بعد با اینکه به این کار حس خوبی نداشتم، هر چند روز یه‌بار چیزایی که توی سرم سنگینی می‌کردن اونجا نوشتم. 

تا همین اواخر هم می‌نوشتم ولی کم کم فهمیدم داره روی شونه هام سنگینی می‌کنه. چون یادآور روزهایی بود که نمی‌خواستم به یاد بیارم.

اون یه دفتر خاطرات نبود؛ حتی یه دفتر هم نبود، ولی منِ یک سال گذشته رو توی خودش داشت و من بخاطر این ازش متنفر شدم. بهم حس ناامنی می‌داد. برای همین دیروز آخرین کلماتمو توش نوشتم و این فصل از زندگیمو بستم و بردم توی حیاط سوزوندمش. 

وقتی سوختن برگه هاشو تماشا می‌کردم قلبم شکست. وقتی بخاطر خاکستر شدن همه‌ی اون کلمات، ته دلم یه نفس راحت کشیدم حتی بیشتر قلبم شکست. ولی اگه به عقب برمی‌گشتم بازم همین کارو می‌کردم. 

الان خوبم. دیگه به خاطر روزای خوب گذشته و رها کردن خاطراتشون افسوس نمی‌خورم.

+

همیشه فکر می‌کردم اینکه مردم کشورهای دیگه به مهاجرای ایرانی به چشم تروریست نگاه می‌کنن عادلانه نیست. هنوزم فکر می‌کنم ناعادلانه‌ست ولی حداقل حالا دلیلشو به چشم خودم می‌بینم. دلیلشو بین قطره های خونی که ریخته میشن می‌بینم. 

فقط می‌خوام با تمام وجود همه‌ی این فریادهای خفه شده رو بالا بیارم. چون حق ما نیست که به خاطر اینجا به دنیا اومدن، زیر یه مشت خاک دفن بشیم و اینجوری مسیر تکامل و تمدن رو برعکس طی کنیم؛ چون یه تیکه پارچه ارزش ریختن خونِ آدمارو نداره. 

    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • يكشنبه ۲۷ شهریور ۰۱

    قایقم را بیاور، طوفان را هم.

    من فقط یک قایق می‌خواستم
    قایقی کوچک، که به اندازه یک نفر
    و کوله بار حسرت هایش جا داشته باشد
    قایقی سفید با دو پاروی چوبی
    و موج هایی که مرا از ساحل ترس ها دور کنند

    یک دریا لازم داشتم؛
    آرام و آفتابی
    با بوی نمک
    و تلالو سبز-آبی در افق رویا ها

    باد را لازم داشتم؛
    برخاسته از گذر زمان
    با کمی جادوی فراموشی
    تا خاطرات تلخ
    و قول های فراموش شده را به دستش بسپارم

    اندکی هوای ابری می‌خواستم
    صاعقه های پی در پی
    و طوفانی از پشیمانی
    آن‌وقت، به آرامی
    در تکان های شدید قایق کوچکم
    طناب حسرت هارا دور پارو ها می‌بستم
    و هنگامی که به اندازه کافی سنگین شدند،
    در آبیِ بزرگ رهایشان می‌کردم
    پارو ها چرخ زنان به اعماق فرو می‌رفتند
    و قایق سبک تر از همیشه شناور می‌شد

    و در آخر، آسمانی تاریک می‌خواستم
    با ماهی درخشان
    و ستارگانی از جنس آرامش
    که در گوش قایق رانانِ تنها
    زمزمه می‌کنند
    از شکفتن غنچه‌های یاس روی دیوار
    و بخاری که از کیک سیب لبه پنجره برمی‌خیزد

    من برای آغاز شدن در آغوش دریا
    فقط یک قایق می‌خواستم

    یه وقتایی که بعد از مدت ها یه آهنگ قدیمی رو گوش میدم، با خودم می‌گم چطور اونموقع متوجه نشدم این تیکه لیریکش چقدر حرف برای گفتن داره؟ چون بعضی جمله ها هستن که هر دفعه که بخونیشون یه معنی جدید برات دارن. 

    امروز Tokyo از آر‌ ام پلی شد و به اینجا رسید که میگه: 

    Life is a word that sometimes you cannot say
    زندگی، کلمه‌ایه که گاهی نمی‌تونی پیش بینی‌ش کنی

    And ash is a thing that someday we all should be
    و خاکستر، چیزیه که روزی همه‌ی ما باید باشیم

    When tomorrow comes
    وقتی فردا میاد

    ?How different is it going to be
    چقدر متفاوت خواهد بود؟

    ?Why do love and hate sound just the same to me
    چرا عشق و نفرت برای من یکسان به نظر میان؟

    من همیشه این آهنگو دوست داشتم، نه فقط به خاطر اینکه تو ملودیش صدای سوت داشت(چون از اینجور آهنگا خوشم میاد-^-)، چون یه حس آرامشی توش داشت که برام خاص بود. 

    داشتم به این قسمت از لیریکش فکر می‌کردم؛ جمله‌ی اولش که واضحه. بعدش که راجع به خاکستر شدن میگه، داره به این اشاره می‌کنه که پایان همه‌ی ما مرگه و وقتی زمانی که برای زندگی داریم به پایان برسه، وقت رفتنه.

    ولی اونجایی که میگه "وقتی فردا میاد چقدر متفاوت خواهد بود؟" چیزی بود که چشممو گرفت. همه‌ش راجب همین سواله. شاید برای اینکه زندگی رو زندگی کنیم، باید هر روزمون با دیروزمون یه فرقی داشته باشه. اگه هرروز مثل دیروز باشه کیه که دلش بخواد چشماشو باز کنه و ادامه بده؟ 

    توی این زندگی ای که یه روز به مرگ و تموم شدن منتهی میشه، کمترین کاری که میشه کرد اینه که هرروز یه چیزی بهش اضافه کنیم. چیزی که دیروز خبری ازش نبوده؛ یه فکر، یه آگاهی یا یه قدم کوچیک رو به جلو. امیدوارم بتونیم اینو تو زندگیامون پیاده کنیم و بهتر از اونی که تا الان بوده ادامه‌ش بدیم~

    راجع به جمله آخر، همونی که از عشق و تنفر گفته، اونو شما بهم بگید! کنجکاوم بدونم درباره‌ش چی فکر می‌کنید:)

    ×××××

    پی‌نوشت: از لحاظ روحی-روانی-عاطفی نیاز دارم یکی ببرتم نیویورک مسافرت، بعد همونجا ولم کنه برگرده. آیا این خواسته زیادیه؟:'| 

    پی‌نوشت۲: ما یه سنت خانوادگی داریم که از اواسط شهریور یا حتی قبل‌تر، لیست لوازم تحریری که لازم داریم می‌نویسیم و روزای آخر یاد خریدنشون می‌افتیم؛ دقیقا دقیقه نود! البته من از این سنت بازنشسته شدم(این است فارغ التحصیلی|B) ولی داداشم لیستشو نوشته بود و وقتی دیدم یکی‌شون "غلت گیر" بود، می‌خواستم از شدت دلتنگی و سافت شدن برای غلط املاییِ ضایعش، برم یه لیست گنده بنویسم و دوباره سر کلاس پنجم بشینم. حس می‌کنم وضعیت وخیمیه چون کلاس پنجم یکی از بدترین سال‌های دوران ابتداییم بود و آره... نیویورک منو بهم بدید. 

  • ۱۶
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • يكشنبه ۲۰ شهریور ۰۱

    To My Youth

    To My Youth 
    BOL4
    Magic Spirit

    나는 한때 내가 이 세상에 사라지길 바랬어
    من یه زمانی، آرزو می‌کردم از این دنیا ناپدید بشم

    온 세상이 너무나 캄캄해 매일 밤을 울던 날
    کل دنیا تاریک بود و هرشب گریه می‌کردم

    ?차라리 내가 사라지면 마음이 편할까
    اگه ناپدید بشم راحت میشم؟

    모두가 날 바라보는 시선이 너무나 두려워
    من از نگاه همه روی خودم می‌ترسیدم 

    아름답게 아름답던 그 시절을 난 아파서
    در اون روزهای زیبا من درد می‌کشیدم 

    사랑받을 수 없었던 내가 너무나 싫어서
    بخاطر اینکه عشقی دریافت نکردم از خودم بدم میومد

    엄마는 아빠는 다 나만 바라보는데
    مادر و پدرم فقط به من نگاه می‌کنن

    내 마음은 그런 게 아닌데 자꾸만 멀어만 가
    من واقعا اینطور حس نمی‌کنم ولی فقط دور و دورتر می‌شم

    ?어떡해
    چی‌کار کنم؟ 

    시간이 약이라는 말이 내게 정말 맞더라고
    این حرف که «زمان مثل دارو ئه» برای من درست بود

    하루가 지나면 지날수록 더 나아지더라고
    همینطور که روزها گذشتن، واقعا بهتر شدم

    근데 가끔은 너무 행복하면 또 아파올까 봐
    اما گاهی وقتی که خیلی خوشحالم، می‌ترسم که دوباره درد بکشم

    내가 가진 이 행복들을 누군가가 가져갈까 봐
    که کسی همه این شادی رو ازم بگیره

    아름다운 아름답던 그 기억이 난 아파서
    اون خاطرات زیبا، خیلی دردناک بودن

    아픈 만큼 아파해도 사라지지를 않아서
    هرچقدر هم که تحمل می‌کردم، درد ناپدید نمی‌شد

    친구들은 사람들은 다 나만 바라보는데
    دوستام، همه مردم، فقط به من نگاه می‌کنن

    내 모습은 그런 게 아닌데 자꾸만 멀어만 가
    من واقعا اینطوری نیستم ولی فقط دورتر می‌شم

    그래도 난 어쩌면 내가 
    ولی با این‌حال شاید من بتونم

    이 세상에 밝은 빛이라도 될까 봐
    یه نور درخشان توی این دنیا باشم

    어쩌면 그 모든 아픔을 내딛고서라도 짧게 빛을 내볼까 봐
    شاید بعد از اون‌همه درد، بتونم خیلی کوتاه بدرخشم

    포기할 수가 없어
    نمی‌تونم تسلیم بشم

    하루도 맘 편히 잠들 수가 없던 내가
    نمی‌تونستم حتی یه شب راحت بخوابم

    이렇게라도 일어서 보려고 하면 내가 
    چون اگه تلاش کنم تا بازم همین‌طور بلند شم

    날 찾아줄까 봐
    خودم رو پیدا می‌کنم

    ?얼마나 얼마나 아팠을까
    چقدر دردناک بوده؟

    ?얼마나 얼마나 아팠을까
    چقدر دردناک بوده؟

    ?얼마나 얼마나 얼마나 바랬을까
    چقدر امیدوار بودم؟

     

    پی‌نوشت: اعتراف می‌کنم بیشتر از یک ساله که می‌خوام این آهنگو اینجا پست کنم انقدر که با لیریک و خود آهنگش آبسسد بودم و هستم. از صدای بهشتی جی‌یونگ لذت ببرید:*)

  • ۲۵
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • دوشنبه ۱۴ شهریور ۰۱

    Hi-Bye for infinity

    صندوقچه ای به درون آب افتاد. ما به آنجا رفتیم و بازگشتیم. اما وقتی به خانه رسیدیم، بزرگ‌تر از آن بودیم که میان دیوارهایش آرام بگیریم. 

    ~✵~

    این دو سه هفته توی یه هاله از سرفه و کاغذنوشته ها و فروپاشی امید های از درون پوسیده گذشت.

    کرونا بدتر از اونی بود که فکرشو می‌کردم؛ رنج بزرگیه که آدم عطسه‌ش بگیره و بعد بخاطر فشار اون عطسه‌ی ناچیز کمرش تیر بکشه. 

    یه شبم رفتیم دکتر. ولی توی سالن انتظار تصمیم گرفتم پاشم برم بیرون چون مرگ با عزت بهتر از درمان با ذلت عه. البته ذلتش هیچ ربطی به دکتر نداره، از اون ذلت های اجتناب ناپذیریه که وقتی آدم با پدر مادرش میره دکتر پیش میاد. از همون ذلت هایی که تو مسافرت های خانوادگی و کلا بیرون رفتن با این جماعتِ نفس‌تنگ‌کن پیش میاد. کاریشم نمیشه کرد...یا باید گوشه اتاقت جون بدی یا با وجود حرفایی که شنیدی اونجا بشینی تا نوبت معاینه‌ت بشه. کیه که اولی رو ترجیه نده؟ 

    دو سه روز پیش که هنوز سرفه می‌کردم، خیلی یهویی یادم افتاد که یه ساله می‌خوام ۵ فوت فاصله رو بخونم و چون یهویی اشتیاق زیادی برای خوندنش حس کردم، رفتم یه pdf ازش یافتم و تا شب تمومش کردم. 

    ×دو پاراگراف پایین و اون دیالوگه ممکنه اسپویل محسوب بشه!×

    ولی انقدر ملموس نوشته شده بود که بخاطر مرگ پو اشکم داشت درمی‌اومد و وقتی ویل داشت از پیش استلا می‌رفت، از شدت بغضِ زیاد، گلودرد گرفتم. نکنید با من این کارو...

    خلاصه که داستان زیبایی داشت:") یکم هم شبیه خطای ستارگان بخت ما بود. هنوز نتونستم فیلمشو ببینم ولی امیدوارم یه روزم از این اشتیاق های یهویی برای دیدن فیلمش پیدا کنم. 

    "Don't worry about me," he says, smiling through the tears. "If I stop breathing tomorrow, know that I wouldn't change a thing."

     

    تاحالا شده خواباتون رو بنویسید؟ من دو ماه پیش یکی از خوابامو یه جا نوشته بودم و چندوقت پیش چشمم بهش افتاد و با مقدار زیادی محو شدگی توی دیوار، تازه فهمیدم چرا بعضیا خواباشونو می‌نویسن. بعدها روح آدم شاد میشه از یادآوری‌شونxD 

    چون روح وارسته ای دارم و خوابم خیلی مسخره بود، اینجام می‌نویسمش^-^ 

    قضیه اینطوری بود که من نامرئی بودم و یه نفرین ناپدید کننده هم داشتم(مثلا دست می‌زدم به یه پنجره و یه چیزی می‌گفتم و پنجره هه به فنا می‌رفت و راه فرارم باز می‌شد.) که خیلی خفن بودㅜㅜ 

    یه روز داشتم از روی پشت بوم یه خونه ای فرار می‌کردم که یهو دیدم دیگه نامرئی نبودم و نفرین عزیزمم نداشتم... پلیسا و هلی کوپترهام ساختمونو محاصره‌ کرده بودن. بعدش بومگیو که پلیس بود منو از دست پلیسای دیگه که دنبالم بودن، تو خونه‌ش قایم کرد تا آبا از آسیاب بیفته. منم مثل یه نمک نشناس از دستش فرار کردم. فکر کنم تلویزیون خونه‌شم شکوندم:"

    و.. رفتم پیوستم به یه گردان جنگی که توی برف و سرما با یه گروه دیگه می‌جنگیدیم و بکهیون و سهون هم از هم رزمای حرفه‌ایم بودن">

    یه بارم بعد کشتن یه گله آدم تو حیاط پشتی خونه مامان بزرگم رفتم مقرمون که دیدم مامان بکهیون داره با یه زن دیگه به اسم آرتمیس عروسی می‌کنه و داشتن سرجاهاشون وایمیستادن کشیش بیاد که ننه بک منو دید و اشاره کرد شوت شم برم اون یکی اتاق چون مجلس زنونه بود"-"... 

    اینم بگم زنیکه پسر خودشم شوت کرده بود تو اون اتاق'-' مام سرک کشیدیم از یه پنجره ای داشتیم همه چیزو رصد می‌کردیم (من نمی‌تونم خودمو از دیدن زیبایی یه کاپل گی محروم کنمTT) که مادر عزیز بک دوباره اومد پرده‌ی پنجره رو کشید و ما هیچی نمی‌تونستیم ببینیم. ولی بعدش آرتمیس اومد و یکم از پرده رو زد کنار که یه ذره دیده بشه بعدم یه چشمک بهمون زد و رفت'^' (این زن یه فرشته بود... حیف که زن اون مادر فولادزره شدY-Y) و وقتی حرفای کشیشه تموم شد و می‌خواستن همو بوس کنن دونفر اومدن دقیقا جلوی چشم ما همو بغل کردن و ما صحنه رو از دست دادیم._. پایان. 

    می‌دونید چه ستم بزرگیه آدم همچین خوابی ببینه و بعد بلند بشه بزنه تو سرش که چرا از دست بومگیو فرار کرده؟ نمی‌دونید که...

    الان یه حس غریبی دارم که چرا اصلا اینارو نوشتم ولی چون خیلی تایپ کردم و دلم نمیاد پاکشون کنم، همینجا می‌مونه. تازه دیشبم خواب دیدم با آنیموس عزیزم توی یه کتابخونه، پشت میز نشستیم و موز پوست می‌کَنیم و با جدیت راجع به مسائل فلسفی و مهم زندگی صحبت می‌کنیم. ولی از اونجا که دیگه نمی‌خوام خوابای پریروز و روزهای قبلش رو هم تعریف کنم، همینجا خودمو از برق می‌کشم. 

    شمام می‌تونید از خوابای قشنگ یا عجیبتون برام بگید که احساس تنهایی و اسکلیَّت نکنم^-^\

    پی‌نوشت: جوری که یه بسته های بای می‌تونه آدمو به ادامه زندگی امیدوار کنه شگفت انگیز نیست؟ اصلا بسته بندی قرمز-مشکی‌ش روحمو جلا میده. فقط حیف که مثل همه‌ی چیزای خوب، اینم تموم میشه. من می‌مونم و خورده بیسکوییت های جلوم و یه آه سنگین. 

    پی‌نوشت2: انقدر dreamers ایتیز رو گوش کردم از گوشام خون سبز داره می‌زنه بیرون. چطور یه آهنگ می‌تونه این چنین نایس باشه؟TT

    پی‌نوشت3: داداشم با خربزه و شیر و خامه و یخ یه چیزی درست کرده بود که وقتی به خوردنش فکر می‌کردم، ارگان های بدنم دچار جنگ داخلی میشدن. ولی از اونجا که نمی‌خواستم دلش بشکنه و کنجکاو بودم چه مزه ایه خوردمش. شما از این حرکتا نزنید... 

  • ۱۳
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • چهارشنبه ۹ شهریور ۰۱

    غرق در جریانِ باریک کلمات~

     

    فراتر از جسم فانی

    فرار کردیم! 

    به جزیره های دور

    ✧♧✧

     

    در جریانِ ساکتِ آب

    و نیلوفر های آبی

    من هنوز وجود دارم...

    ✧♧✧

     

    رنگین کمان نیمه شب

    آوازی برای ماه

    مکن ای صبح، طلوع 

    ✧♧✧

     

    دیوارهای سفید

    فرکانس تنهایی

    و زمان می‌گذرد...

    ✧♧✧

     

    این بار بگذار کلمات سکوت کنند

    بدون عنوان

    ای کاش نگاهم می‌کردی

    ✧♧✧

     

    ترس پشت در

    فلسفۀ لعن‌شدۀ عزیز

    بیشتر بمان

    ✧♧✧

     

    شکوفه های ترش گیلاس

    یک نفس زندگی

    کاش درخت بودم

    ✧♧✧

     

     I'll die anyway

    But I hate

    When you're gone

    ✧♧✧

     

    If I

    Live through the night

    ?Which world do you choose

     

     

    از همین تریبون اعلام می‌کنم که این چالش با اختلاف، چالش مورد علاقمه! کی فکرشو می‌کرد هایکو نویسی اینقدر شورانگیز باشه"^"

    شروع کننده چالش ایشون هستن و سلین هم دعوتم کرد. نور به هردوتون3> 

    و دعوت می‌کنم از بلا، سبا، سارا(می‌دونم الان سرت شلوغه؛ فعلا کارت دعوتو می‌فرستم که هروقت خلوت شدی بری سراغش.) و مارین که ستاره‌شو روشن کنهD: 

    دیگه نمی‌دونم کیا شرکت نکردن یا جاهای دیگه دعوت شدن یا نه... به‌هرحال وای به حالتون اگه مشغله جدی و بزرگی نداشته باشین و دعوتمو زمین بندازین‌"‌-‌" *نانچیکو* 

  • ۱۴
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • پنجشنبه ۲۷ مرداد ۰۱

    For time flies and it's so slow

    19 تیر

    چی میشد یه قانونی وجود داشت که می‌گفت اگه از مردم انتظاری نداشته باشی، اونام حق ندارن انتظاری ازت داشته باشن. چون من خیلی وقته از آدما هیچ انتظاری ندارم ولی اونا هنوز با انتظاراتشون زندگی رو پیچیده‌ تر از اینی که هست، می‌کنن. 

     

     

    20 تیر

    اونقدر گذر روزها از دستم در رفته و اونقدر هیچ اتفاقی نمی‌افته که حس می‌کنم ممکنه یه شب بخوابم و دیگه حوصله بیدار شدن نداشته باشم:/ 

    خیلی تامل برانگیزه که 98 درصد روزهام تا الان همینطور گذشتن:/

     

     

    28 تیر

    دو-سه روزه که صبح های زود توی یه زمان مشخص، یه بوی خاص توی اتاقم حس میکنم. یه بویی شبیه پودر نسکافه و گندمک (وقتی بچه بودم یه همچین خوراکی ای وجود داشت). یه بوی شیرین و برشته. ساعتشو نمیدونم ولی از روی روشنایی هوا فکر میکنم حوالی 9 باشه. من، بعد از اینکه کل شب به صفحه لپتاپ زل زدم و داستان خوندم، روی موکت نارنجی اتاق دراز کشیدم و صفحه‌ی کتابی که دستمه ورق میزنم که یهو این بوی عجیبو حسی میکنم. یه نفر _احتمالا یکی از همسایه ها_ کاری میکنه که این بو همه جا می‌پیچه و از دریچه کولر راهشو به اتاقم پیدا می‌کنه و باعث میشه فکر کنم بیرون از این اتاق، زندگی جریان داره؛ هرچند به صورت غم انگیزی بی خبرانه. 

     

     

    30 تیر

    کاش کتابایی که یه تقلید ناشیانه و بد از چندتا کتاب دیگه‌ان و قلم نویسنده‌شون پختگی و مهارت کافی رو نداره، یه نشونه ای چیزی داشتن که آدم چند روز بعد از خریدنشون دچار حس تلخ "دور ریختگی پول بی‌زبون" تو این گرونی کتاب نمی‌شد._.

    یا مثلا مترجم به جای اینکه شونصد صفحه مقدمه بنویسه و از هفت جد و آبادش تشکر کنه و داستانم اسپویل کنه، همون اول ذکر می‌کرد که این ترجمه به شدت از زیبایی اثر اصلی کاسته! یا حتی علائم نگارشی و نیم فاصله توش رعایت نشده!!!

    نتیجه اخلاقی-اقتصادی: گول جلدهای زیبا و کامنت‌های تمجید آمیز را نخورید.

     

     

    2 مرداد

    تا قبل از این نمی‌دونستم میتونم تا این حد از کسایی که ندونسته یه چیزی می‌پرونن متنفر باشم. نمی‌دونم چطور می‌تونن خودشونو تحمل کنن.

     

     

    12 مرداد

    اون لحظه آرزو کردم کاش اوضاع جور دیگه‌ای پیش می‌رفت؛ جور بهتری. ای کاش زندگی پر از نرسیدن نبود.

     

     

    15 تیر

    زمین پر از لیوان یه بار مصرف بود. داشتم لیوان خودمو تو دستم میچرخوندم که یهو بارون گرفت. از اونایی که قطره های درشت دارن و توی چند ثانیه سر تا پای آدمو خیس می‌کنن. 

    چند دقیقه بعد بیشتر آدما رفته بودن ولی لیوان‌های یه بار مصرف هنوز همه جا ریخته بودن. خیلی حیفه که بارون نمی‌تونه لیوان هارو مثل آدما بشوره ببره.

     

     

    پی‌نوشت: در طول ماه/ماه‌ها، اینطور تیکه تیکه نوشتن رو قبلا امتحان نکرده بودم. این که شرح حال های کوتاهی که ارزش پست کردن ندارن جمع کنی توی پست که اونم ارزش انتشار نداره و بعد با پست فطرتی تمام منتشرش کنیxD

    پی‌نوشت۲: نتایج اومد و گویا باید برگردم به آغوش کتاب و تست و غیره. یکم ناامید شدم راستش، ولی خب زیاد ناراحت نیستم. نمی‌دونم پوستم کلفت شده یا از خونسردیِ زیاد اوردوز کردم... هرچی که هست، برای یه شروع دیگه آماده‌ام پس فکر کنم چیز خوبی باشه.

    پی‌نوشت۳: عنوان از آهنگ Sword from the stone پسنجر. خیلی پیشنهادی!

  • ۱۹
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • دوشنبه ۱۷ مرداد ۰۱

    برگی از تیرماه: بازگشت در هاله‌ای از نور

    Vor í Vaglaskógi
    KALEO
    Magic Spirit

    ,Kvöldið er okkar og vor um Vaglaskóg
    امشب متعلق به ماست و همینطور بهار در جنگل واگلاسکوگ

    .við skulum tjalda í grænum berjamó
    ما با چادرهامون به سمت بیشه‌ی سرسبزِ توت‌ها می‌ریم

    ,Leiddu mig vinur í lundinn frá í gær
    من رو ببر عزیزترینم، به شادیِ دیروز

    .lindin þar niðar og birkihríslan grær
    آنجا که بهار زمزمه می‌کند و درخت توس سایه می‌اندازد

     

    ,Leikur í ljósum lokkum og angandi rósum
    در حلقه‌ی لطیف نور و رایحه‌ی رزهای خوش بو می‌پیچه

    .leikur í ljósum lokkum hinn vaggandi blær
    باد در روشنای نور موهات رو می‌شمره

     

    ,Dagperlur glitra um dalinn færist ró
    وقتی شبنم از راه می‌رسه و کوچه‌ی ما از آرامش لبریز شده

    .draumar þess rætast sem gistir Vaglaskóg
    رویای ما که در جنگل واگلاسکوگ به خواب می‌ریم به حقیقت می‌پیونده

    .Kveldrauðu skini á krækilyngið slær
    آخرین لمس آفتاب روی بوته‌ی توت خاموش میشه

    .Kyrrðin er friðandi, mild og angurvær
    و سکوت و آرامش، عمیقه؛ اونجایی که آب‌ها به آرومی جاری میشن

     

    ,Leikur í ljósum lokkum og angandi rósum
    در حلقه‌ی لطیف نور و رایحه‌ی رزهای خوش بو می‌پیچه

    .leikur í ljósum lokkum hinn vaggandi blær
    باد در روشنای روز موهات رو می‌شمره

     

    +واگلاسکوگ یه جنگل تو ایسلنده-

    + از زیبایی این لیریک هیچی نمیگم که کاملا مشخصه. گوش های خود را به نوای آهنگ زیبای بند مورد علاقه‌م نوازش بدید=)

    ~*~

    از آخرین باری که اینجا نوشتم مدتی می‌گذره و اتفاق‌هایی که توی این مدت افتادن بیشتر مربوط به امتحانا و کنکور بوده. شروعش از امتحان‌های خرداد بود که یه سیلی درونی به خودم زدم و تصمیم گرفتم از فرجه ها نهایت استفاده رو بکنم که البته این کارو نکردم و همه درسارو روز آخر جمع می‌کردم. البته درستش شب آخره چون شب قبل از هیچ‌کدوم از امتحانا وقت نکردم بخوابم و به پتانسیل های نهفته‌م در زنده موندن(رسوندن مباحث) توی دقایق پایانی پی بردم:دی

    به‌هرحال دوازدهمم با همه‌ی خستگی‌هاش، تموم شد و ۲۵ خرداد آخرین امتحانو دادم و تموم شدن مدرسه رو با شیرموز و کرانچی جشن گرفتم و داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی از در مدرسه‌مون اومدم بیرون، اون کسی نبودم که 3 سال پیش رفت تو و خیلی چیزا تغییر کرده. 

    دو هفته‌ی بعدش روزهای سیاهی بود که راجع بهشون صحبتی ندارم-

    و شب کنکور، برخلاف کلیشه‌های معمول، اصلا حس خاصی نداشتم.. استرسم نداشتم؛ نه شب، نه صبح، نه حتی وقتی دفترچه هارو دادن. و من اینجوری بودم که: این حجم از ریلکسی برای یه کنکوری شرم آوره! ولی خب هرچقدر زور زدم استرسم نیومد...

    بعد که وقت تموم شد و از سالن امتحان اومدم بیرون، انگار تو یه خلسه‌ی پس از فاجعه فرو رفته بودم چون همینجوری داشتم تو حیاط می‌رفتم که یهو توجه کردم و دیدم جمعیت عظیم داوطلب-خانواده ها دقیقا در خلاف جهت حرکت می‌کنن و یادم افتاد در خروجی از اون طرفه"-"...

    اگرم نمی‌دونید قسمت عذاب آور کنکور کجاست، باید بگم اونجاییه که پی دی اف سوالات میاد و باید یادتون بیاد این سوالو چی زدید و هرچقدر به گزینه ها نگاه می‌کنید یادتون نمیاد... 

    بعد از اینکه کتابامو مرتب کردم و کتابای عمومی رو شوت کردم پیش کتابای راهنمایی، تصمیم گرفتم وارد یه دوره رکود تابستانی بشم که خستگیم در بره و فکر می‌کنم موفقم شدم چون در واقع فرق زیادی با حالت عادیم نداشت"-" اما! چند روز بیشتر طول نکشید که فهمیدم هرچی انرژی تو این دو سه روز جمع کردم باید صرف زنده موندن تو مهمونی‌هایی کنم که به خاطر کنکورم تا الان عقب افتاده بود:]

    خلاصه که تازه تونسته بودم خودمو از این حالت دربیارم که مهمونی‌ها به صورت رگباری به سمتم هجوم اوردن3/> 

    و اینکه مجبور باشی به همه‌ی سوالاتِ "کنکور چطور بود؟" "چطور دادی؟" "درصدات چند شد؟" و "رتبه‌ت چقدر میشه تقریبا؟" با یه لبخند ماسیده روی صورتت جواب بدی:«حالا نتایج بیاد ببینیم چی میشه» یه شکنجه‌ی روانی عظیمه:'| 

    آخرش من فقط آرزو می‌کردم برگردم به آغوش تابوت پر از گل آفتابگردونم (استعاره از میز مطالعه و کتابای روش-). این مدت دلم می‌خواست یه زبون جدیدم یاد بگیرم، مثل ژاپنی و ایتالیایی، یا همون کره‌ای رو که نصفه ولش کرده بودم دوباره ادامه بدم ولی یه حسی بهم میگه بهتره بزارمش برای بعد کنکور سال بعد'-' 

    ولی دچار سوء تفاوت نشید؛ این اصلا به‌خاطر تنبلی نیست. فقط آینده نگری هوشمندانه‌ست! وگرنه من که از خدامه همزمان سه تا زبون مختلفو باهمدیگه هندل کنم^-^ [صادقانه دارم تلاش می‌کنم در برابر وسوسه‌ی اضافه کردن یونانی باستان به این 3 تایی که یه قرنه تو صف وایسادن، مقاومت کنم ولی روز به روز داره سخت تر میشهㅜㅜ

    به طور خلاصه توی این یه هفته‌ تقریبا هیچ کاری نکردم ولی فهمیدم که می‌تونم گاهی آدم واقعا صبوری باشم. هنوز به درجه های بالای صبوری نرسیدم اما تو یه مواردی هم خوب پیش رفتم. خوبیش اینه که تحمل بعضی آدما و گذر کند زمانو راحت‌تر می‌کنه.

    [در مواقع اظطراری هم از black expression مخصوصم استفاده می‌کنم که مهره‌ی به دردبخوری محسوب میشه::)) ]

    از مزیت های دوری از وبلاگ، اینه که کلی ایده برای پست گذاشتن به ذهنت می‌رسه ولی نمی‌تونی عملیشون کنی. وقتی هم که به آغوش وبلاگت برمی‌گردی، نصف ایده ها یادت میره و نصف دیگه‌شم به نظرت چرت میانxD

    مثل وقتی که لپ‌تاپو خاموش می‌کنی و یادت میفته دقیقا اون کار اصلی‌ای که می‌خواستی رو انجام ندادی یا مثل وقتی که با یکی دعوا می‌کنی و دو ساعت بعدش با خودت میگی ای کاش فلان چیزو بهش می‌گفتم بیشتر می‌سوخت:P (البته این ورژن معکوسشه). من که عشق می‌کنم با این تنظیمات ذهنمxD

    حقیقتا پراکندگی موضوعی پاراگراف‌هایی که می‌نویسم، چیزیه که همیشه میره روی اعصابم ولی در حال حاظر وقت ویرایش ندارم پس اینم به کلکسیون پست های بدون ارزش محتوایی‌م اضافه می‌کنم تا ببینم چی میشه"-"\

     

    پی‌نوشت: یه نفر این جومونگ لعنتی رو از آرشیو صدا سیما پاک کنه... لطفا!

    پی‌نوشت۲: شما چطورین؟ تابستون خوش می‌گذره؟ فکر کنم باید چند روز فقط بشینم ستاره هارو خاموش کنم تا بفهمم این مدت چه خبرا بوده ولی اگه کسی بخواد خلاصه‌ی یه ماهه رو ارائه بده ازش سپاسگذار خواهم بود'^'

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۵۰ ]
    • 𝑯𝒚𝒆𝒐𝒏 𝒓𝒊
    • جمعه ۱۷ تیر ۰۱
    جایی در عمق فراموش شده‌ ها
    همانجا که باریکه نوری؛
    از پنجره ای به دیوارهای رنگ و رو رفته می‌تابد
    در میان تلی از کاغذهای پوستی
    و میوه های کوچک کاج
    همانجا که گرگ و میش در هوا جریان دارد
    و موسیقی از درون روح آدمی می‌گذرد
    آنجا خانه است
    همانجا که باید بود~


    ~*~


    Yes, and I dream away
    And I'm as free as the summer sky
    I swim in oceans turquoise and deep
    I lay down in fields of gold
    I climb mountains snow white and steep
    But I never feel the cold
    I can't stay there, try as I might
    Cause I'm gone by the morning light

    So, if you find that I'm sleeping
    Soft and warm as a child
    Would you just let me be
    ?For a moment happy and free
    Oh, won't you please
    ?Let me dream a while
    منوی وبلاگ