سی روز، سی سوال از هیون ری

یه چالش 30 روزه با سوالای جذاب از سرزمین انولا  "-" 

که باعث میشن بیشتر درمورد خودمون فکر کنیم :)

بریم که شروع کنیم D:

 

 

اولین روز : به نظر خودت چه چیزی در شخصیتت جالبه ؟

خیال پرداز بودن بدون توجه به کسایی که تلاش میکنن با حرفاشون کاری کنن که دست از رویا پردازی بردارم و خندیدن به ریششون xD 

و فکر کردن به چیزای مهمی که خیلیا بهشون فکر نمیکنن و بی اهمیت میدوننشون 

 

دومین روز : اگه بخوای یه استارت- آپ ( همون بیزینس و تجارت ) راه بندازی، اون در مورد چی خواهد بود ؟

بدون شک خرید و فروش اعضای بدن میزدم تو کار شکلات *-* 

مخصوصا شکلات تلخ "-"♡ چه سعادتی بالاتر از اینکه هر روز عشق دیرینه عزیزمو ببینم؟ TT

مدیونید فک کنید از تاثیرات چارلی و کارخانه ی شکلات سازیه @_@ 

 

سومین روز : شب یا روز و چرا ؟

شب؛ به خاطر آرامش و سکوتی که تو لحضه هاش جریان داره 

میتونم بگم اصلا برام اهمیتی نداره که شب بیداری برای سلامتی ضرر داره حاظرم همه ی شبامو بیدار بمونم و نزدیک صبح که شد آسمون گرگ و میشو تماشا کنم و از هارمونی سبز آبی دلنشینش لذت ببرم بعدشم بگیرم بخوابم 

ساده تر بخوام بگم: زندگی جغدی در پیش گرفتم🦉

خیلیم داره خوش میگذره D=

 

چهارمین روز : ترجیح میدی به دریا بری یا کوه ؟

کوه "-"

 

پنجمین روز : به بهشت و جهنم اعتقاد داری ؟ 

نه زیاد... دلیلی برای قبول یا رد کردنش ندارم و راستش ترجیح میدم به خاطر چیزی که معلوم نیست واقعیت داشته باشه خودمو اذیت نکنم. منظورم اینه که میخوام بدون فکر کردن به پاداش یا مجازات، زندگی کنم

به هرحال هرکسی نظر خودشو داره و اینم نظر منه :) 

(هرگونه بی احترامی به عقاید دیگران پیگرد لفظی دارد :|🔪)

 

ششمین روز : خیال یا واقعیت و چرا ؟ 

خیال؛ چون محدودیتی نداره و همه ی چیزای دیگه ای که توی کامنتای اول پست گفتم :')

 

هفتمین روز : آیا خودت رو فردی برنامه ریز میدونی؟ 

نه به هیچ وجه... میتونم بگم برنامه ریزی از اون مواردیه که هیچ وقت جایی تو زندگی من نداشته :"|

شاید چون هیچ وقت بهشون عمل نمیکنم :" 

از برنامه ریزیای کوچیک بچگی بگیر تا یه پروژه (:/) بولت ژورنال شکست خورده (که فک کنم آذر ماه پارسال بود) هیچ کدومشون به نتیجه نرسیدن 

"برنامه ی موفق اونیه که هیچ وقت ریخته نمیشه" 

ولی متاسفانه مجبورم یکم با این عنصر نامطلوب کنار بیام که سال بعد خاک بر سر نشم :")

*وی به مسئله کنکور اشاره میکند*

 

هشتمین روز : زندگی برای کار، یا کار برای زندگی ؟ 

کار برای زندگی 

یعنی من کار میکنم (در آینده البته) تا زندگی راحت تری داشته باشم و در کنارش اونقدر غرق کار نمیشم که زندگی کردن یادم بره.. البته اگه اون موقع یاد گرفته باشم چطوری زندگی کنم

 

نهمین روز : مسئولیتی که ازش سر باز میزنی ( از انجامش امتناع میکنی ).

تقریبا همه ی مسئولیتا XD 

ولی مهم تریناشون اینان : 

💫 درس خوندن 

💫 اهمیت دادن به سلامت روحی و جسمی

💫 خاموش کردن همه ی ستاره های پنل :" 

اصن آرزو به دل موندم یه روز همه ی اون ستاره ها خاموش بشن :"|

💫 خوش رفتاری و ایسگا نکردن اعضای خانواده :'>

💫 استفاده ی کمتر از گوشی و نخوردن حجم اینترنت :"/

 

دهمین روز : چیزهایی که تو رو قدرتمند و توانمند میکنن.

💥 خوابیدن و خواب دیدن

💥 کتاب خوندن و اضافه کردن به دونسته هام 

💥 هندزفری "-" 

💥 شبا به روزی که گذشت فکر کنم و ببینم به بطالت نگذشته

💥 جرقه زدن یه ایده واسه نوشتن یا پست گذاشتن 

💥 بستنی شکلاتی D=

💥 پینترست *-*

 

یازدهمین روز : به نظرت گیاهخواری صحیحه ؟ 

بله به نظرم کار ارزشمندیه 

بیشترمون نزدیکای عید جوجه رنگی خریدیم. حالا تصور کنید اون موجود نرم کوچولو قراره یه روز به عنوان غذا خورده بشه... :"""""""""

 

دوازدهمین روز : لیست ده چیزی که نمایانگر تو هستن. 

⚡هاگوارتز "-"

⚡یه جنگل سبز اروپایی پر از عشق به روباه های قرمز 

⚡academia aesthetics =)

⚡قهوه 

⚡کتاب های ستاره شناسی *-*

⚡کاغذ هایی که تو تنهایی پشت سرهم پر از نوشته های درهم و برهم میشن

⚡ گل ویستریا "-"

⚡خاکستری و آبی

⚡فندک

⚡روح ماجراجویی که گرفتار تار عنکبوت های بیهودگی شده 

 

سیزدهمین روز : ده چیز رو نام ببر که بهت استرس میدن.

استرس... من خیلیییی کم پیش میاد استرس بگیرم. شاید چون نسبت به بیشتر اتفاقات، بی اهمیتم

خیلیم فکر کردم ولی فقط 3 تا پیدا کردم (؛ -_-)

🌵 فکر کردن به مرگ آدمای مهم زندگیم

🌵 تصور اینکه یه روز خانوادم بفهمن وبلاگ دارم 

🌵 اگه آینده به پوچیه الان باشه...

 

چهاردهمین روز : اگه میتونستی پنج تا حرفه/اخلاق/مسیر زندگی ت رو عوض کنی، اونها چی بودن؟

🗝 یکم بیشتر واسه خواسته هام پافشاری میکردم

🗝 توی یه کشور دیگه به دنیا میومدم (اینو همه نوشتن ._. XD )

🗝 زود عصبانی شدن و خشونت فیزیکی علیه اونی که عصبانیم کرده ._. 

از جمله پرت کردن اشیا دم دستم به طرفش، پس گردنی، لگد چرخشی و تهدید به مرگ دردناک 

🗝 تنبل بودن و درس نخوندن به اندازه کافی

🗝 از چند سال پیش که بهانه ی "بعد کنکور" وجود نداشت، میرفتم سراغ گیتار و نقاشی با رنگ روغن 

 

پونزدهمین روز : در مورد چیزهایی که میخوای تو کشورت تغییر بدی بنویس.

تبعیض جنسیتی اعصاب خورد کنی که هست و انکار ناپذیره :/

برای عدالت شغلی سعی میکردم. این هجوم ناگهانی به سمت یه سری رشته ها بیشترشون به خاطر درآمد و فرصت شغلیه وگرنه یکم مسخره نیست؟ منظورم اینه که اینهمه آدم که واقعا به پزشکی و رشته های مربوط به اون علاقه مند نیستن!

خیلی از جاها هنوز دسترسی به اینترنت ندارن یا اگرم دارن خیلیییی ضعیفه و عملا کاری از پیش نمی بره

و به گردشگری و ظاهر شهر ها هم بیشتر اهمیت میدادم 

 

شونزدهمین روز : نظرت در مورد داشتن فرزند. 

بچه ها دوست داشتنی ان *-*

البته از دور '-'

دلم میخواد در آینده به پرورشگاه ها یا مراکز دیگه ای که از بچه های بی سرپرست یا بدسرپرست نگهداری میکنن کمک کنم ولی اینکه خودم بخوام بچه دار بشم.. هرگز .__.

 

هفدهمین روز : از تولد تا مرگتون رو به صورت طرح کلی ( یه جور خلاصه ) بنویسید. 

1 تا 4 سالگی: چهار دست و پا رفتن، یکم بعدش روی دو پا راه رفتن :| ، شیرین زبونی، شیطونی کردن، خرابکاری و کارای دیگه ای که بچه ها تو این سن میکنن

5 تا 8 سالگی: دوچرخه سواری، بازی کردن با بچه های دیگه تو کوچه، نقاشی کشیدن، مدرسه رفتن، شاگرد اول کلاس بودن، کارتون دیدن "-" ، دعوا کردن با دختر پرروی همسایه ._. 

9 تا 12 سالگی: پیدا کردن اولین دوست صمیمی، باز شدن پام به کتابخونه و تبدیل شدن به یه کرم کتاب، پیدا کردن دومین دوست صمیمی، علاقه مند شدن به نجوم، اسکیت *-* ، دلتنگی برای تک فرزند بودن -_- ، انتظار برای نامه ی هاگوارتز(میدونستم هیچ وقت نمیاد ولی خب دلم میخواست باورش کنم :)، فیلم دیدن به مقدار فراوان

13 تا 15 سالگی: یافتن چنتا دوست صمیمی دیگه XD ، نوشتن، کراش زدن(روی بازیگرای هالیوودی، خواننده ها و حتی شخصیتای انیمیشن ها و کتابا :>)، یه عالمه رویاپردازی ، شیطنت های فراوان در مدرسه ، تعهد انظباطی =/ (این چه کاریه اخه XD ) ، احساس پوچی و سردرگمی ، آشنایی با بلک پینک و بعدشم بی تی اس ، شروع یادگیری زبون روسی و بعد از مدتی ول کردنش ، عاشق فیلمای ترسناک شدن ، تلاش های ناموفق برای احضار روح._.💔 

16 تا 17 سالگی: جدا شدن از دوستای دوران راهنمایی، شروع دبیرستان به مفتضح ترین شکل ممکن، آرمی و بلینک شدن و دنبال کردن گروه های دیگه کیپاپ، علاقه مند شدن به زبون کره ای و یاد گرفتنش، وبلاگ زدن، پیدا کردن دوستای جدید در بیان، همچنان رویاپردازی به مقدار فراوان، احساس پوچی و سردرگمی حتی بیشتر از قبل

18 تا x سالگی: آینده ی نامعلوم 

 

هجدهمین روز : قهرمان بچگی های تو کی بوده؟ 

توی دوران کودکی خب بستگی داشت آخرین فیلمی که دیدم چی بوده XD

شخصیتای مارول رو دوس داشتم و مثلا ثور یکی از کراشای ابدیمه "-"

قهرمانای زیادی بودن مثل کوروش، جی کی رولینگ یا اد و لورین وارن و n تا دانشمند اختر فیزیک و کلی شخصیت فیلم/انیمیشن/کتاب

البته اینا واسه دوران بچگیه... الان یکم فرق کرده و راستش این چند ماه اخیر بیشتر به سفر قهرمانی فکر کردم و الان به نظرم قهرمان واقعی کسیه که خودشو شناخته باشه =)

 

نوزدهمین روز : یه نامه به اولین عشقت

سلام عشق اول ._. حالت چطوره نفله؟  عاااممم یکم معذب کننده ست اینجوری برات بنویسم، هرچند هیچ وقت قرار نیست بخونیش

این دلتنگی طبیعیه؟! این روزا هرلحظه جوری دلتنگت میشم که گاهی نفس کشیدن یادم میره... توی این شلوغیا فقط کافیه نگاهم به تو بیوفته تا قلبم دوباره بی جنبه بازی دربیاره (حضار محترم عوق نزنید الان تموم میشهXD )

کی توی این دنیای بزرگ پیدا میشه که یه بار مزه ی تورو بچشه و بتونه ازت دست بکشه؟ عشق های اول همیشه اینقدر خوشمزه ان؟

مخصوصا با سس تند...

و اون پنیرایی که کش میان... اوفف منظره ی بهشتیه *-* 🍕

 

پ.ن: روی نصف ارزشام پا گذاشتم تا این چرت و پرتارو سرهم کنم و این قطعا جنایتی در حق عشق و تاریخ بشریته .__. ولی... هیچ کس قبل من زیر بار این سوال نرفته بود *عینک دودی و سیگار *

 

بیستمین روز : پدر و مادرت چطور با هم آشنا شدن ؟ 

یه جورایی از بچگی آشنا بودن

 

بیست و یکمین روز : پنج چیز برای به یاد آوردن، وقتی اوضاع سخت و غیرقابل تحمله.

1- بی تی اس

2- "هی هنوز کلی کتاب نخونده و سریال ندیده داری! "

3- فکر کردن راجب آینده ی بهتر

4- جمله ی " ?why so serious" 

5- دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه '-'

 

بیست و دومین روز : من خوشحالم که این چیزها در این ماه برام اتفاق افتاد :
تابستون شروع شد

چند تا کتاب جدید خریدم

و  اوربیت شدم *-*

 

بیست و سومین روز : کاری که میخوای انجام بدی تا در یادها بمونه 

اثبات وجود جهان های موازی *-*

نوشتن کتابی که بتونه کتابِ مورد علاقه ی کسی بشه

سرپرست بزرگترین کمپین حمایت از روباه های قرمز بودن :)

حمایت جدی از پروژه های دارو سازی 

و هر کمکی که برای بچه های نابینا و کم بینا از دستم بربیاد

 

بیست و چهارمین روز : چه کارایی انجام میدی وقتی میخوای از ( از مشکلات و سختی ها ) فرار کنی ؟

🗝 آهنگ گوش میکنم

🗝 قسمتایی از لیریک آهنگایی که قبلا گوش دادم روی کاغذ مینویسم

🗝 ران بی تی اس معجزه میکنه "-"

🗝 گاهی هماهنگ با ریتم آهنگی که گوش میدم یه چیزی تایپ میکنم

🗝 و اگه هیچ کدوم جواب نده میخوابم

۵۲۹ نظر ۲۷ wow!

صاحب این وبلاگ فوت کرده است

من مُردم و این حس عجیبی داره. یه جور بی قیدی و آزادی همراه با حسرت و لذت. میشه گفت تقریبا حس خوبی داره، این رها شدنو دوست دارم و در عین حال میدونم واقعا هیچ کاری نکردم، به خیلی از آرزوهام نرسیدم و هیچ کس منو نشناخت؛ حتی خودم! اما اینا دیگه اهمیتی نداره
خب طبیعتا دلم می خواست سوار اولین قطار میشدم و میرفتم به دور ترین شهری که میتونستم و همونجا می مردم ولی به دلایلی مجبور شدم همینجا تو اتاقم بمیرم. با وصیت نامه ای که احتمالا هیچ کس بهش عمل نمیکنه -___-
میتونم مراسم خاک سپاریمو تصور کنم. با آدمایی که نصفشون تاحالا یه بارم منو ندیدن و تنها دلیل اومدنشون اینه که پدر و مادر من توی مراسمِ رفتگانِ اونا بودن و زشته اگه نیان :/
و تابوت عزیزم که آروم آروم توی یه چاله ی تاریک گذاشته میشه و برای همیشه اونجا می مونه...
البته تابوتی در کار نیست و فقط یه تیکه پارچه سفید و ساده و زشته :/
و با اینکه من ترجیح میدم بسوزوننم و خاکسترمو بریزن تو فاضلاب، ولی هیچ کس به این خواسته ی بی ارزشِ یه مرده ی بی ارزش تر اهمیت نمیده و در هر صورت کار خودشونو میکنن .__.
بعدم هر هفته قراره برن روی یه تیکه سنگ، الکی آب بریزن و گریه کنن تا بلخره با این موضوع کنار بیان و تا مدت ها همینطوری ادامه بدن(و خدا میدونه چقدر آب قراره هدر بره -__-) تا اینکه یادشون بره این کارا فقط برای تسکین درد خودشونه و لازم نیست اینهمه راهو تا قبرستون برن(و هوا رو آلوده کنن-__-) چون من دیگه مُردم و اینکه هی بخوان برن بالای سر بدنی که یه زمانی توش زندگی میکردم، چیزی رو عوض نمیکنه!
فکر نکنم داداشم یادش مونده باشه چند وقت پیش بهش گفتم : اگه یه روز من مردم تو مراسمم ختمم به جای خرما، پاستیل نوشابه ای پخش کنید.
یا اینکه به مامانم گفتم حتی وقتی مردم کسی حق نداره به دوچرخم دست بزنه =_=
کسی به وصیتم که خواستم تو مراسمم آهنگ بی کلام checkmate پخش کنید، عمل نمیکنه...
که اصلا مهم نیست XD
وقتی زنده بودم خیلی کارا نکردم و شاید اون قدری که می تونستم، تلاش نکردم.
که اینم دیگه مهم نیست "-"
به هر حال امیدوارم تو زندگی بعدیم یه پسر اهل سئول یا توکیو باشم /._.\

 

خب حالا اگه من مرده باشم، اولین یادگاری، خاطره یا چیزی که منو یادتون میندازه چیه؟ و چطوری از من یاد میکنید؟

+ مرسی از کفش دوزکم که دعوتم کرد :>

۵۱ نظر ۹ wow!

نصیحت انسان دوستانه!

میخوام یه نصیحت انسان دوستانه بکنم:

هیچ وقت... کل شب... بیدار... نمونید...

و کل صبح... و حتی ظهر...

کمترین ضرری که داره سوزش چشمه جوری که وقتی تو آینه نگاه کنید فقط اینه که میتونه توصیفش کنه و این تازه اولشه...

وقتی خورشید داره طلوع میکنه و تو هنوز خوابت نبرده حس خود جغد پنداری از بین میره و حس خود خروس پنداری جاشو میگیره. 

فرد خود خروس پندار کسیه که وقتی آسمون کم کم داره روشن میشه پشت پنجره وایساده ولی تا خورشید بخواد طلوع کنه حوصلش سر میره و از کنار پنجره میاد اینور ._.

یه مدت روی پله یا مبل میشینه، پا میشه تو خونه قدم میزنه، روی کاغذ یه عالمه چرت و پرت می نویسه و مچاله شون میکنه، بعدم با اینکه کم کم داره خوابش میاد میره تلویزیونو روشن میکنه و همینطوری که بستنی میخوره کانال هارو الکی بالا پایین میکنه. در حالی که ساعت ۷_۸ صبح هیچ برنامه به درد بخوری پخش نمیشه! (در واقع ساعتای دیگه هم همینطوره ._. )

تلویزیونو خاموش میکنه و کنترلو پرت میکنه رو مبل (اصلنم به صدا سیما فحش نمیده^-^) و میره توی اتاقش خودشو با کارای بیخود سرگرم میکنه.

دیگه واقعا خوابش میاد ولی کبریِ درونش تصمیم میگیره تا شب بیدار بمونه که بتونه راحت بخوابه.

*2 ساعت بعد*

در حالی که روی زمین نشسته و به یه نقطه ی نامعلوم تو فضای روبه روش خیره شده به این فکر میکنه که مرگ با 22 تا ضربه چاقو دردناک تره یا اعدام با یه تبر کند!

و اینکه ممکنه آدم از چشم درد بره کما؟ یا از کم خوابی شدید، به خواب ابدیت فرو بره؟

و سر اینکه فیلم کروئلایی که دیشب دانلود کرده به طرز مضحکی سانسور شده ست(لباساشون) سرشو به صورت معنوی میکوبه به یه دسته میلگرد.

چند ساعت بعد برای بار nام به خودش میگه: یه کم دیگه بیدار بمون... تا شب کمتر از 12 ساعت مونده TT

و در نهایت، ساعت 3 و نیم ظهر حس خود کوالا پنداریش گل میکنه و با این منطق که "این زندگی به چه دردی میخوره اگه وقتی خوابت میاد نتونی بخوابی؟" بیهوش میشه.

 

+باورم نمیشه یه ماه از تابستونم گذشت ؛-؛

++ دلم میخواد یه هفته کامل بخوابم و وقتی بیدار شدم ببینم یه چیزی عوض شده. این یکنواختی واقعا خفه کننده ست

+++ " تقدیر همه چیز است *-* " با اینکه این جمله یکم اشکال داره ولی لحن اوترد خیلی باحاله وقتی اینو میگه "^"

کسی هست آخرین پادشاهی رو ببینه؟ D:

۵۵ نظر ۱۱ wow!

یه رول کوتاه

هلو علیکم یورابون D:

یه رول فان کوتاه هست که عامم اگه دلتون خواست بخونیدش

اینو توی وب پونیو و کامنتای پست چالشش رفتیم و این یکم کامل ترشه به اضافه یه سری توضیحات اضافی 

کلیک

 

فقط اینکه من هیچ مسئولیتی درقبال رفتن آبروی شخصیتای رول که خوده مظلومم هم توش حضور دارم قبول نمیکنم XD

۶۹ نظر ۱۰ wow!

سمفونی کهکشان

 

متولد میشوم 

در سحابی چشمانت

 

به دام می افتم

در گرانش لبخندت

 

گم میشوم 

در سیاه چاله ی گونه ات

 

می گذرم

از کهکشان های وجودت 

 

و قدم می گذارم

روی اخترک تپنده ی درون سینه ات

 

💫🌌💫

پ.ن: این فایل صوتی، صداهاییه که ناسا از فضای خارج از جو زمین ضبط کرده 

اسمشم symphony of planets عه 

گوش دادن بهش یه حس عجیب وصف نشدنی و شگفت انگیزی داره 

۶۳ نظر ۱۵ wow!

تخلیه فکری

توجه: این پست شامل افکار درهم و برهم یک عدد دانش آموزه که توی کل فرجه زیست شناسی از زور درس خوندن همش به یه نقطه زل زده 

 

الان که این پستو مینویسم ساعت ۷:۱۶ دقیقه ی صبحه و ۳ ساعت و ۱۵ دقیقه ی دیگه امتحان زیست دارم (چرا صدای گریه هاتونو نمیشنوم :|؟) 

ولی الان که دارین میخونینش من دارم با روش های نوین امتحان گروهی این فاجعه تحصیلی رو پشت سر میزارم :')

 

 

1) اول اینکه وقتی ۵ روز واسه خوندن وقت داشتم با خودم گفتم

+هی نظرت چیه این چند روزو نیای بیان بشینی درس بخونی؟

- هوم فکر خوبیه 

a few moments later 

من در حالی که هنوز دارم تو بیان میچرخم: عه این چالشه چه باحاله برم بنویسمش D:

+ *محو شدن در افق های دور*  تو اخرش هیچی نمیشی 

 

2) نمیدونم چرا ولی یه کاغذو با قهوه رنگ کردم بعدم دورشو یه کوچولو اتیش زدم شبیه طومارای باستانی شد ----> کلیک

الان هم بوی قهوه میده هم دود... بوی زندگی "-"

یکی از فانتزیام تا چند سال پیش این بود که تو همچین کاغذی یه ادرس بنویسم قایمش کنم یه جایی که در آینده یه نفر پیداش کنه بره اون ادرس و یه جعبه پیدا کنه (که خودم گذاشتم اونجا) بازش کنه و ببینه ایسگا شده XD

ولی الان نمیدونم با این کاغذه چیکار کنم (به جز بو کردنش"-")

یکم بنزینم بمالم بهش میتونم به عنوان ماده مخدر سنتی تو بازار سیاه بفروشمش D:

 

3) باید اعتراف کنم هر وقت میبینم یکی پست گذاشته امتحاناشون تموم شده یه نگاهی به برنامه امتحانیمون میکنم و میبینم تا ۲۴ ام ادامه داره... قشنگ ۳۴ روز از عمر با ارزشم کم میشه :"| 💔

 

4) کل دیشبو بیدار بودم و صبح که گوشی رو گرفتم دستم میتونین حدس بزنین با چی مواجه شدم؟

بله... اهنگ جدید نامجون :") 

Bicycle - RM  

از اونجایی که وظیفه خودم میدونم انقد بهش گوش بدم تا شورش دربیاد از اون موقع تاحالا داره تو گوشم پلی میشه :")

# آرمی_ اتک_خورده 

 

5) متوجه شدم یه وسواس عجیب فکری گرفتم راجب عکس آهنگ ._. 

منظورم اون عکسیه که تو پلیر برای آهنگ میاد

اینجوری که اگه آرم سایت یا هرچیز دیگه ای جز کاور خود آهنگ باشه باید حتما عکسشو تو پلیر عوض کنم 

 

6) همین امروز صبح یادم افتاد من اولین و دومین هدیه ی فستا رو دانلود کردم ولی یادم رفته ببینمشون '-' 

چطور یه همچین فاجعه ای میتونه واقعی باشه؟ 

هرگز خود را بابت این گناه نابخشودنی نخواهم بخشید -_-  

 "درس لامصب آدمو از کار و زندگی میندازه" هیون علیه اسلام 

 

 

7) تا حالا حرکات مگسارو از نزدیک زیر نظر گرفتین؟ خیلی عجیبن @_@

درسته خسته کننده ست ولی وقتی یه کتاب با ضخامت ۳ سانتی متر جلوی آدم باز باشه.....

اون وسطام هی فکر میکردم چی میشد الان یه گیاه حشره خوار اینجا بود اینو میخورد "-"

 

8) تنها نقطه ی مثبت این امتحانا این بود که یادم افتاده درس خوندن چجوری بود '-'  فقط همین و دیگر هیچ

 

9) اگه تا اینجا خوندید که خسته نباشید دلاوران... من زنده برمیگردم... منتظرم باشید TT

 

۱۴ نظر ۱۲ wow!

شکست عاطفی حاصل از پینترست گردی های شبانه

یوهاها اومدم اکلیلیتون کنم "-"

طبق معمول داشتم تو پینترست ول میگشتم که این عکسارو پیدا کردم

 

 

 

 

 

 

میبینید چقد قشنگه *-* 

یه توضیح کوتاهی بدم؛ این عکسا بخش های مختلف کتابخونه ی ادمونت ابی (Admont Abbey) در اتریش هست که درواقع هم صومعه ست و هم کتابخونه. جزو قشنگ ترین کتابخونه های دنیاست و این  و این هم از نمای بیرونه

مهم ترین مشخصه ای که داره طراحی داخلی بی نظیرشه و روی سقفشم نقاشیای نفیسی هست که مراحل معرفت انسانی رو تا بالاترین نقطه ی اون یعنی وحی الهی نشون میده. 

در ضمن 200000 جلد کتابم داره که بیشتر از 1400 نسخه از اونا کتاب های نفیس و خطی هستن.

 

بگید که شمام همش به عکسا زل میزنید و خودتونو اونجا تصور میکنید :" 

خیلی خیلی رویاییه یونو... بدجور یکی از اینا میخوام "-" 

تا اخر عمر با یه وعده غذا میشه توش دووم آورد لهنتی 

نظرتون راجبش چیه؟ زیادی قشنگ نیست؟ TT

۱۲۷ نظر ۱۶ wow!
اتاق زیر شیروانی با پنجره ای کوچک رو به طلوع آفتاب

که در آن یک روح سرگردان به تماشای دنیا نشسته است

با فنجانی قهوه و موسیقی و شکوفه های گیلاس سرگردان

و سرمست از سکوت پر سروصدای هستی
ارواح سرگردان
پیوند های روح نواز
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان