۱۹ مطلب با موضوع «از این روزها✯» ثبت شده است

برگی از تیرماه: بازگشت در هاله‌ای از نور

Vor í Vaglaskógi
KALEO
Magic Spirit

,Kvöldið er okkar og vor um Vaglaskóg
امشب متعلق به ماست و همینطور بهار در جنگل واگلاسکوگ

.við skulum tjalda í grænum berjamó
ما با چادرهامون به سمت بیشه‌ی سرسبزِ توت‌ها می‌ریم

,Leiddu mig vinur í lundinn frá í gær
من رو ببر عزیزترینم، به شادیِ دیروز

.lindin þar niðar og birkihríslan grær
آنجا که بهار زمزمه می‌کند و درخت توس سایه می‌اندازد

 

,Leikur í ljósum lokkum og angandi rósum
در حلقه‌ی لطیف نور و رایحه‌ی رزهای خوش بو می‌پیچه

.leikur í ljósum lokkum hinn vaggandi blær
باد در روشنای نور موهات رو می‌شمره

 

,Dagperlur glitra um dalinn færist ró
وقتی شبنم از راه می‌رسه و کوچه‌ی ما از آرامش لبریز شده

.draumar þess rætast sem gistir Vaglaskóg
رویای ما که در جنگل واگلاسکوگ به خواب می‌ریم به حقیقت می‌پیونده

.Kveldrauðu skini á krækilyngið slær
آخرین لمس آفتاب روی بوته‌ی توت خاموش میشه

.Kyrrðin er friðandi, mild og angurvær
و سکوت و آرامش، عمیقه؛ اونجایی که آب‌ها به آرومی جاری میشن

 

,Leikur í ljósum lokkum og angandi rósum
در حلقه‌ی لطیف نور و رایحه‌ی رزهای خوش بو می‌پیچه

.leikur í ljósum lokkum hinn vaggandi blær
باد در روشنای روز موهات رو می‌شمره

 

+واگلاسکوگ یه جنگل تو ایسلنده-

+ از زیبایی این لیریک هیچی نمیگم که کاملا مشخصه. گوش های خود را به نوای آهنگ زیبای بند مورد علاقه‌م نوازش بدید=)

~*~

از آخرین باری که اینجا نوشتم مدتی می‌گذره و اتفاق‌هایی که توی این مدت افتادن بیشتر مربوط به امتحانا و کنکور بوده. شروعش از امتحان‌های خرداد بود که یه سیلی درونی به خودم زدم و تصمیم گرفتم از فرجه ها نهایت استفاده رو بکنم که البته این کارو نکردم و همه درسارو روز آخر جمع می‌کردم. البته درستش شب آخره چون شب قبل از هیچ‌کدوم از امتحانا وقت نکردم بخوابم و به پتانسیل های نهفته‌م در زنده موندن(رسوندن مباحث) توی دقایق پایانی پی بردم:دی

به‌هرحال دوازدهمم با همه‌ی خستگی‌هاش، تموم شد و ۲۵ خرداد آخرین امتحانو دادم و تموم شدن مدرسه رو با شیرموز و کرانچی جشن گرفتم و داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی از در مدرسه‌مون اومدم بیرون، اون کسی نبودم که 3 سال پیش رفت تو و خیلی چیزا تغییر کرده. 

دو هفته‌ی بعدش روزهای سیاهی بود که راجع بهشون صحبتی ندارم-

و شب کنکور، برخلاف کلیشه‌های معمول، اصلا حس خاصی نداشتم.. استرسم نداشتم؛ نه شب، نه صبح، نه حتی وقتی دفترچه هارو دادن. و من اینجوری بودم که: این حجم از ریلکسی برای یه کنکوری شرم آوره! ولی خب هرچقدر زور زدم استرسم نیومد...

بعد که وقت تموم شد و از سالن امتحان اومدم بیرون، انگار تو یه خلسه‌ی پس از فاجعه فرو رفته بودم چون همینجوری داشتم تو حیاط می‌رفتم که یهو توجه کردم و دیدم جمعیت عظیم داوطلب-خانواده ها دقیقا در خلاف جهت حرکت می‌کنن و یادم افتاد در خروجی از اون طرفه"-"...

اگرم نمی‌دونید قسمت عذاب آور کنکور کجاست، باید بگم اونجاییه که پی دی اف سوالات میاد و باید یادتون بیاد این سوالو چی زدید و هرچقدر به گزینه ها نگاه می‌کنید یادتون نمیاد... 

بعد از اینکه کتابامو مرتب کردم و کتابای عمومی رو شوت کردم پیش کتابای راهنمایی، تصمیم گرفتم وارد یه دوره رکود تابستانی بشم که خستگیم در بره و فکر می‌کنم موفقم شدم چون در واقع فرق زیادی با حالت عادیم نداشت"-" اما! چند روز بیشتر طول نکشید که فهمیدم هرچی انرژی تو این دو سه روز جمع کردم باید صرف زنده موندن تو مهمونی‌هایی کنم که به خاطر کنکورم تا الان عقب افتاده بود:]

خلاصه که تازه تونسته بودم خودمو از این حالت دربیارم که مهمونی‌ها به صورت رگباری به سمتم هجوم اوردن3/> 

و اینکه مجبور باشی به همه‌ی سوالاتِ "کنکور چطور بود؟" "چطور دادی؟" "درصدات چند شد؟" و "رتبه‌ت چقدر میشه تقریبا؟" با یه لبخند ماسیده روی صورتت جواب بدی:«حالا نتایج بیاد ببینیم چی میشه» یه شکنجه‌ی روانی عظیمه:'| 

آخرش من فقط آرزو می‌کردم برگردم به آغوش تابوت پر از گل آفتابگردونم (استعاره از میز مطالعه و کتابای روش-). این مدت دلم می‌خواست یه زبون جدیدم یاد بگیرم، مثل ژاپنی و ایتالیایی، یا همون کره‌ای رو که نصفه ولش کرده بودم دوباره ادامه بدم ولی یه حسی بهم میگه بهتره بزارمش برای بعد کنکور سال بعد'-' 

ولی دچار سوء تفاوت نشید؛ این اصلا به‌خاطر تنبلی نیست. فقط آینده نگری هوشمندانه‌ست! وگرنه من که از خدامه همزمان سه تا زبون مختلفو باهمدیگه هندل کنم^-^ [صادقانه دارم تلاش می‌کنم در برابر وسوسه‌ی اضافه کردن یونانی باستان به این 3 تایی که یه قرنه تو صف وایسادن، مقاومت کنم ولی روز به روز داره سخت تر میشهㅜㅜ

به طور خلاصه توی این یه هفته‌ تقریبا هیچ کاری نکردم ولی فهمیدم که می‌تونم گاهی آدم واقعا صبوری باشم. هنوز به درجه های بالای صبوری نرسیدم اما تو یه مواردی هم خوب پیش رفتم. خوبیش اینه که تحمل بعضی آدما و گذر کند زمانو راحت‌تر می‌کنه.

[در مواقع اظطراری هم از black expression مخصوصم استفاده می‌کنم که مهره‌ی به دردبخوری محسوب میشه::)) ]

از مزیت های دوری از وبلاگ، اینه که کلی ایده برای پست گذاشتن به ذهنت می‌رسه ولی نمی‌تونی عملیشون کنی. وقتی هم که به آغوش وبلاگت برمی‌گردی، نصف ایده ها یادت میره و نصف دیگه‌شم به نظرت چرت میانxD

مثل وقتی که لپ‌تاپو خاموش می‌کنی و یادت میفته دقیقا اون کار اصلی‌ای که می‌خواستی رو انجام ندادی یا مثل وقتی که با یکی دعوا می‌کنی و دو ساعت بعدش با خودت میگی ای کاش فلان چیزو بهش می‌گفتم بیشتر می‌سوخت:P (البته این ورژن معکوسشه). من که عشق می‌کنم با این تنظیمات ذهنمxD

حقیقتا پراکندگی موضوعی پاراگراف‌هایی که می‌نویسم، چیزیه که همیشه میره روی اعصابم ولی در حال حاظر وقت ویرایش ندارم پس اینم به کلکسیون پست های بدون ارزش محتوایی‌م اضافه می‌کنم تا ببینم چی میشه"-"\

 

پی‌نوشت: یه نفر این جومونگ لعنتی رو از آرشیو صدا سیما پاک کنه... لطفا!

پی‌نوشت۲: شما چطورین؟ تابستون خوش می‌گذره؟ فکر کنم باید چند روز فقط بشینم ستاره هارو خاموش کنم تا بفهمم این مدت چه خبرا بوده ولی اگه کسی بخواد خلاصه‌ی یه ماهه رو ارائه بده ازش سپاسگذار خواهم بود'^'

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۵۰ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • جمعه ۱۷ تیر ۰۱

    جای خالی آبنبات‌های شیرین

    ولی وقتی بعد از یه مدت میرم مدرسه تازه یادم میفته با چه آدمایی داریم روی کره زمین زندگی می‌کنیم... الان می‌فهمم مجازی شدن این 3 سال چه موهبت بزرگی بوده. Honestly یه ماه بعد که رسما از جامعه دانش آموزی لفت بدم، تنها دوره‌ای که دلم براش تنگ نمیشه همین دبیرستانه"-" (می‌تونید منو درحالی که دلم برای لباس فرم های ابتدایی با اون مقنعه های سفیدم تنگ شده تصور کنید...)

    داشتم فکر می‌کردم ساعت خوابم خیلی سینوسی به نظر میاد ولی درواقع یه تابع صعودی با شیب زیاده که یه جاهایی با کله می‌افته رو محورx و یه جاهایی هم نقطه توخالی داره و بعدش باز میره بالا'-' البته خیلی سعی کردم با استاندارد های گونه‌ی انسان هماهنگش کنم ولی یه تابع ثابت انقدر دور از دسترس به نظر میاد که ترجیح میدم به همینی که هست قانع باشم تا به ورطه های تابع درجه دو نرسیدم"-"

    دارم سعی می‌کنم به این توجه نکنم که چرا بعد از 3 ماه، تنها نقطه قابل صحبت زندگی یه نفر -که اونقدرام نقطه پررنگی نیست- باید این باشه که بشینه راجع به تابع ساعت خوابیدنش و مشتق اون تابع و مشتقِ مشتقش فکر کنه و یهو به خودش بیاد و ببینه خوابش میاد'-' 

    به همین چراغی که همراه شب‌های بی‌خوابی‌مه قسم دیگه یه کلمه هم از خوابیدن نمیگم-

    از درس و مشق هم خبر بسیار هست ولی شوق بازگو کردن نیست. منتظر امتحان های نهایی‌ام که حس می‌کنم اصلا براشون آماده نیستم. فقط اینکه دارم سعی خودمو می‌کنم که سعی کنم و این خیلی سخته چون من همیشه بین کار درست و کار راحت، دومی رو انتخاب کردم و الان یکم حس فرورفتگی در گل دارم"-"... و چون اومدم اینجا که اندکی از اون فضا دور بشم، بحثو باز نمی‌کنم و میریم سراغ سرفصل بعدی._.

    دلم نمیاد اینو اینجا نگم که who made me a princess چند وقت پیش تموم شد و آره.. گَرد غم جوری بر دلم نشست که از بیانش قاصرم. جوری که یه مانهوا/مانگا رو شروع می‌کنی و چپتر پشت چپتر می‌خونی میری جلو و اتفاقایی که می‌افته رو دنبال می‌کنی و منتظری ببینی آخرش چی میشه و چپتر بعدی که میاد کلی ذوق می‌کنی(حالا شاید یکم ذوق کنی"-") و همچنان منتظر آخرشی ولی آخرش که می‌رسه نگاه می‌کنی می‌بینی دلت برای همون روزایی که درحال خوندن بودی تنگ شده*فین* خودتون به زندگی و روز هایی که می‌گذرن تعمیمش بدید-

    و حالا می‌رسیم به همون پاراگرافی که بخاطرش کل این پستو نوشتم:> قبلنم گفته بودم یه کتاب داریم به اسم مدیریت خانواده  که زرد ترین کتابیه که چشم یه نفر می‌تونه بهش بیفته. خب امروز یه امتحان ازش داشتیم (درسته که سوالای امتحانو می‌دونستیم ولی دلیل نمیشه از درجه تنفرم نسبت بهش کم کنم"-") و وقتی تموم شد کتابشو انداختم تو نزدیک ترین سطل زباله ای که تو راه خونه دیدم و آره الان زندگی خیلی قشنگ ترهD: 

    اعتراف می‌کنم از همون اول سال که چشمم بهش افتاد این فانتزی تو ذهنم شکل گرفت و تازه می‌خواستم از این لحظه حماسی فیلمم بگیرم ولی دیگه فیلمبرداری رو بیخیال شدم که البته هیچی از ارزش های کارم کم نمی‌کنهY-Y 

    توی این چندماه با کمال عادی انگاری نشستم دو سه تا فیلم دیدم... اولی آگورا بود که به پیشنهاد سلین دیدمش و قلبم شرحه شرحه شد. نظریه همه چیز اونقدری که ازش انتظار داشتم نبود و انولا هولمز هم فیلم قشنگی بود..وایبشو دوست داشتم">  

    چندوقت پیش هم که با خودم عهد بستم دیگه تا بعد کنکور سراغ این کارای خلاف نرم و امیدوارم سست عنصر بودنم تو این موارد باعث نشه سد مقاومتو بشکنم و برم جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آن‌ها۳ رو ببینم... همونطور که قرار نیست تا دو ماه بعد سمت کامبک بی تی اس برم. حس این معتادایی رو دارم سیگارو میزارن کنار، به جاش آبنبات می‌خورن؛ منتها هنوز نمی‌دونم دقیقا کدوم یکی از کتابام اون آبنبات شیرین محسوب میشه...

     

    پی‌نوشت: همه‌ی پسرای 10-11 ساله اینقدر غیرقابل تحملن یا فقط منم که دلم می‌خواد داداشمو بندازم تو کوچه؟

    پی‌نوشت2: به دلیل تنگ بودن وقت، نمی‌تونم آهنگ اپلود کنم. خودتون Eclipse دریم کچرو گوش بدین">

  • ۱۴
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۰۱

    چهره ای که نمی‌شناختم~

    ولی من هنوزم فرنچ پرس می‌بینم یاد پارسال می‌افتم که گیر داده بودم یکی ازشون می‌خوام. و مامانم گفت:"بعد کنکور". هنوزم کمرم راست نشده...

    ~*~

    گاهی فکر میکنم احساسات ما تا چه حد اجازه بروز داده شدن دارن؟ و ازشون چه برداشت هایی میشه؟ چون خیلیا تو برخورد هایی که با آدم دارن انتظار دارن به هر حرفشون ری‌اکشن نشون بدی و این برای من خیلی سخته، خیلی خیلی سخت. و متوجه شدم اینو به حساب بی احساسی میزارن. ولی شاید واقعا همینطور باشه..منظورم اینه که بعضیا در مقایسه با یه سری بعضیای دیگه، احساسات کمتری دارن. مثلا همین بی احساس خطاب شدن ممکنه اون بعضیای دوم رو ناراحت کنه ولی برای من اهمیتی نداشته باشه مثل خیلی چیزای دیگه. نمی‌خوام بگم من خیلی سنگم و این حرفا یا اینکه یه اتفاق عاطفی عظیم برام افتاده که اینجوری شدمxD فقط خواستم بگم اگه بهتون گفتن یه کوه از بی‌احساسی هستین، اصلا مهم نیست..اونا خیلی پرتوقع ان"-"\

    ~*~

    چیز دیگه ای که می‌خوام بگم راجع به کتابیه که دیروز تموم کردم؛ نارتسیس و گلدموند. وقتی می‌خوندمش جریان زندگی رو حس کردم..مثلا جوری نبود که یه اوج داستان داشته باشه و قبل و بعدش چیز قابل توجهی نباشه. از هر قسمت که می‌گذشت یه چیزی برای گفتن داشت. 

    و اینکه منو یاد چندسال پیشم انداخت که می‌خواستم از خونه فرار کنم و بی‌خانمان بشم:")xD همون حس گیرافتادگی و اشتیاق آشنا~

    وقتی بخونیدش متوجه میشید مثل آثار دیگه‌ی هسه نمادینم هست و من الان به یه نفر که این کتابو خونده باشه نیاز دارم که باهاش عر بزنم و راجب یه چیزایی بصحبتیمTT

    ~*~

    دیشب مهمون داشتیم و با اینکه کار خاصی نکردم، حس میکنم انقدر خسته ام که می‌تونم 3 روز بخوابم. ترجیح میدم برم با بچه ها بازی کنم تا اینکه چندساعت به زور لبخند بزنم ولی مشکل اینجاست که حوصله بازی کردنم ندارم"-"... و در و دیوار جذاب تر از حرفاییه که رد و بدل میشه...

    ~*~

    چندروز پیش یه تیکه کاغذ پیدا کردم که قبلا روش یه چیزی نوشته بودم و طبق معمول پرتش کرده بودم یه جایی:

    من اگه تو دوره دانشجویی یا بعد از اون یه کار پاره وقت توی کتابخونه یا کتاب فروشی پیدا نکنم رسماً ناکام از دنیا میرم!

    این جمله رو اینجا به یادگار میزارم که با خیال راحت کاغذه رو مچاله کنم که بعدها بیام ببینم این شغل پاره وقت رویایی رو دارم یا نه

    ~*~

    Pretty Pimpin

    Kurt Vile

    music image
    Made By Farhan

    I woke up this morning
    Didn't recognize the man in the mirror
    Then I laughed and I said, "Oh silly me, that's just me" 

     

    و در آخر، بیاین با یه قسمت از لیریک آهنگی که مود الانتون رو نشون میده بهم بگین حالتون چطوره:')

    محدودیتی هم نداره..می‌تونه هر چقدر که میخواید باشه و به هر زبونی=) 

     

    +عنوان، مربوط به لیریک آهنگ بالاییه‌س... بی عنوانی بهم فشار آورده

    ++یوشی با موهای قرمز تعریف جدیدی از زیبایی و جذابیتهTT هنوزم که هنوزم نمی‌تونمشTT

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۳ اسفند ۰۰

    گره آخر دریم کچر

    Lost Stars

    JK

    Made By Farhan 

     

     

     

    And God, tell us the reason
    خدا، بهمون دلیلشو بگو
    youth is wasted on the young
    چرا جوونی‌مون از دست رفت
    It's hunting season
    فصل شکاره
    and the lambs are on the run
    و بره ها در حال فرارن
    Searching for meaning
    دنبال معنا می‌گردن
    But are we all lost stars
    ولی ما همه ستاره های گمشده ای هستیم
    ?trying to light up the dark
    که تلاش میکنن تاریکی هارو روشن کنن؟
    Who are we?
    ما کی هستیم؟
    ?Just a speck of dust within the galaxy
    فقط یه ذره غبار درون کهکشان؟
    Woe is me
    من خیلی ناراحتم
    If we're not careful turns into reality
    اگه مواظب نباشیم تبدیل به واقعیت میشه
    But don't you dare let our best memories bring you sorrow
    ولی جرعت نکن بذاری بهترین خاطراتمون غمگینت کنن
    Yesterday I saw a lion kiss a deer
    دیروز یه شیر رو دیدم که یه گوزن رو می‌بوسید
    Turn the page, maybe we'll find a brand new ending
    صفحه رو ورق بزن، شاید یه پایان دیگه پیدا کنیم
    Where we're dancing in our tears
    جایی که توی اشک هامون می‌رقصیم

     

    این درسته که هرچقدر دورتر بشیم، برگشتن سخت تر میشه. گاهی دلمون می‌خواد از همه فاصله بگیریم و یه مدت جواب هیچ کسو ندیم..یه حالت پرواز انسانی؛ و هرچقدر این فاصله گرفتن طولانی تر بشه، برگشتن و دراومدن از این حالت پرواز سخت تر میشه. سوالی که پیش میاد اینه که باید قید این تنهایی هارو زد؟ چون تا حدودی وجودشون ضروریه و از طرفی بلخره مجبوریم برگردیم به دنیای واقعی با آدماش.

     

    می‌خوام یه چیزی بگم که نمی‌دونم بگم یا نه... ولی میگم"-" و کسی حق نداره بخنده"-"
    نمی‌دونم با این تمایل شدید به فنسایت زدن مواجه شدید یا نه... ادم یهو هوس فنسایت میکنه و فکرش دیگه از سر ادم بیرون نمیره.
    تو این موارد معمولا نگاه میکنیم ببینیم شرایطو داریم یا نه که طبیعتا من ندارم..کلا از هر لحاظ نگاه کنیم فاقد صلاحیتمxD
    و خیلی قبل تر از اینم وسوسه شده بودم ولی دست به عمل نزده بودم، اما اون روز... خیلی جدی پاشدم رفتم یه وب زدم (نمیگم برای کی می‌خواستم بزنم.)
    کامنت کوشا ساعی رو جواب دادم (اینم نمیگم"-" نشود فاش کسی آنچه میان من و اوستY^Y)
    و می‌خواستم قالبشو سر و سامون بدم. همینجوری بین قالبا می‌گشتم که یه لحظه دست نگه داشتم که برم چندتا از موزیک ویدئو هاشو نگاه کنم ببینم چه وایبی بهش میاد. (بله درست حدس زدید قبلا ندیده بودم"-"... یعنی آهنگاشو گوش کرده بودم ولی ام وی ندیده بودم ازش) و...آره دیگه دیدم اصلا حوصلم نمیشه تا اخر هرکدومو ببینم چه برسه به اینکه بخوام دانلود، اپلود و پستشون کنم"-"
    و اینگونه بود که اولین تلاشم برای فن‌سایت زدن خوشبختانه بی‌نتیجه موندD":


    داشتم فکر میکردم من واقعا به یه قبیله سرخ پوستی نیاز دارم که توش زندگی کنم. اسمم هم میذاشتم روباه طلایی یا مثلا رودخانه درخشان...خیلی خوب میشد اگه یکم آزادی و شادی سرخ پوستی رو تجربه می‌کردم.

    +روباه نقره ای هم قشنگه"^"

     

    این حجم از بی‌محتوایی قبلا خیلی اذیتم می‌کرد ولی الان حتی بیشتر داره فرو میره توی منافذ پوستیم"-" جداً تنها کاری که می‌تونستم بکنم نوشتن بود که حالا تبدیل شده به درهم نویسی... خودم وقتی چیزایی که نوشتم می‌خونم، حس می‌کنم شبیه یه دریم کچر با گره های درهم پیچیده‌ست که کلی چیز سبک ازش آویزونه. از اون دریم کچرهایی که گره آخرشون همیشه یه ناهماهنگی بزرگه.

     

    + توی امتحانات باقی مونده‌تون موفق باشید~♡

    ++ کسی مایل به صحبت درباره بره های درحال فرار یا شیرهای درحال بوسیدن گوزن‌ها هست؟=) 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۶۲ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • يكشنبه ۲۶ دی ۰۰

    In the wrong place at the right time

    توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد؛ منظورم اتفاقات درونیه. دقیقا نمی‌دونم از کجا شروع کنم.. قبل از شروعِ یکی از امتحانا توی کلاس نشسته بودیم و با بچه ها حرف می‌زدیم که بحث به یه موضوع مسخره (وقتی میگم مسخره یعنی مسخره!) رسید و جوری بود که حس کردم اگه یه لحظه دیگه بین‌شون بمونم ممکنه دهنم باز بشه و بهشون بگم چقدر رقت انگیزه که عمرشونو با این حرفا هدر میدن! و چه کارایی میتونن بکنن به جای اینکه هرروز پروفایل و بیوی یه نفرو چک کنن ببینن عاشقه یا فارغ(.__.)

    از اینکه در زمان درست، جای اشتباهی باشم و مجبور باشم اون وضعیت رو تحمل کنم، احساس آشفتگی میکنم و خب چندروز طول میکشه تا به حالت عادی که اونم  تفاوت چندانی با همین وضعیت نداره، برگردم.

    چندروز پیش که حرف از کهن الگوها افتاده بود، رفتم و دوباره مرورشون کردم و فکر کنم وارد مرحله جستجوگر شده باشم..اولین بار خود را در مرحله یتیم یافته بودم و اینکه جلوتر رفتم، باعث شد حس خوبی داشته باشم (هیچ‌کس دوست نداره توی یه نقطه درجا بزنه!) از طرفی بودن توی این کهن الگو به این معناست که شما دنبال ارزش ها بگردید. مثلا این کار ارزششو داره که براش وقت بذارم؟ یا این آدم ارزششو داره که باهاش وقت بگذرونم؟ or something like this"-" و چی میشه اگه نتونیم آدما و چیزای دیگه ای که نمی‌خوایم رو کنار بزاریم فقط چون دست ما نیست؟ گاهی از اینکه نمی‌تونم خیلی چیزا رو از زندگیم حذف کنم احساس درموندگی میکنم و درسته که این درموندگی و  کلافگی باعث نمیشه از زمین و زمان متنفر بشم و هیچ کاری نکنم اما با خودش خستگی میاره و من دوباره خسته‌ام. *واو چه موضوع جدیدی!"-"*

    فهمیدم اکثر مردم اصلا اهمیتی به افکار و شخصیت طرف مقابل نمیدن که بخوام در مواجهه باهاشون دستپاچه بشم یا ندونم در جواب یه احوال‌پرسی ساده چی بگم...چون کسی که به زور اسممو یادش میاد و می‌پرسه "چطوری؟" فقط می‌خواد یه چیزی گفته باشه و می‌تونم با گفتن یه "ممنون" خودم و اونو از این موقعیت embarrassing خلاص کنم. همه‌ی اینا برای مدت طولانی ای توی سرم بودن ولی هنوزم وقتی یه نفر چیزی ازم می‌پرسه تصمیمِ اینکه چطوری جوابشو بدم برام سخته. و بعدش اینطوری‌ام که: این فارسی حرف زدا"-"/...  آره خلاصه با اینکه خیلی وقته به این نتیجه ها رسیدم، در عمل بیشترشو فراموش میکنم!Y-Y 

    ولی این همه اون چیزی نبود که می‌خواستم بگم.. مهم ترین قسمت حرفام اینه که  با یه تردید بزرگ روبه‌رو شدم؛ راجع به آینده و شغلی که قراره داشته باشم. 

    همه چیز از اونجایی شروع شد که یکی از دوستام فهمید علاقه ای به رشته‌ش نداره و میخواست عوضش کنه و من فکر کردم که خودم هم اونقدرا بهش علاقه ندارم یا چی؟ مطمئن نیستم چه حسی نسبت بهش دارم. هروقت با کسایی که مثلا خانواده‌م محسوب میشن، دعوام میشد بهش به چشم یه راه برای دور شدن از خونه فکر می‌کردم و اونقدر به این فکر ادامه دادم که یادم رفت واقعا چه حسی نسبت به این رشته داشتم..اصلا حسی داشتم؟ نمی‌دونم.

     

    دلم میخواد بگم اشکالی نداره که گاهی سردرگم بشید و بشم و حتی اشکالی نداره که گاهی اشتباه کنیم و مسیر اشتباهی رو بریم همیشه میشه به مسیر درست برگشت و یا یک مسیر جدید ساخت ولی کاری که ما اکثراً انجام میدیم اینه که با سرعت دیوانه واری شروع میکنیم به دویدن..‌. دویدن توی مسیری غلط چون به قولی میخوایم فرار کنیم

     

    دیدم گفتن پول برای استقلال‌شون میخوان و این یکی عجیب من رو یاد خود چندماه پیشم میندازه...واس خاطر همینم که شده میخوام بگم که مستقل شدن به ذهن ما بستگی داره این ذهنیت ماست که مفاهیم رو میسازه و تا زمانی که ما ذهنن برده‌ی دیگری یا جامعه و یا حتی ترس هامون *چون اکثراً می‌خوایم با پول ترس هامون رو از بین ببریم* باشیم پول کمکی نمیکنه...راستش منم دلم میخواد برم سفر برم کنسرت پسرامون حتی دلم میخواد لباس های رنگابارنگ بپوشم ولی بالاخره که قراره از سفر برگردیم بالاخره که قراره به اون لباس ها، خونه ها و ماشین ها عادت کنیم و وقتی عادت کردیم وقتی که تموم شد حس خوبش هم میپره پس بیاین چیزی رو انتخاب کنیم که دوام داشته باشه به جای اینکه تمام عمر به دنبال به دام انداختن دقایق باشیم...

     

    این حرفا باعث شد یکم شفاف تر به آینده نگاه کنم و فکر کردم این آینده و شغلی که پیش رومه کلی سال درس خوندنه... چی میشه اگه این همه سال همینجوری برم جلو و یهو به خودم بیام و ببینم روزهای جوونی‌م رو برای کاری که از علاقه‌م بهش مطمئن نبودم هدر دادم؟

    این مدت همه‌ش فکرم درگیر این بود که اگه این نباشه، چه چیز دیگه ای هست که بخوام براش تلاش کنم؟ و سعی کردم برای پیدا کردن کاری که بهش علاقه دارم به زندگی روزانه‌م نگاه کنم ولی دیدم زیادی خالی شده

    می‌دونم که توی جای درست نیستم ولی چیزی که از اون بدتره اینه که توی راه درست هم نباشم..‌اگه توی راهی باشم که منو به یه مکان اشتباه دیگه ببره چی؟ اگه آخر این راه یه موقعیت ناامیدکننده‌ی دیگه باشه می‌تونم دوباره از جام بلند شم و یه راه دیگه رو امتحان کنم؟ حتی اگه با دونستن اینکه راه اشتباهی رو درپیش گرفتم سال های زیادی رو از دست داده باشم..؟ من فقط یه بار زندگی میکنم پس اگه هیچ وقت نتونم اون شروع دوباره رو به سرانجام برسونم چی؟ حتی برای لذت بردن از مسیر، نباید به اون هدفی که به سمتش میریم علاقه داشته باشیم؟

    فردا و فرداهای بعد، زودتر از اون چیزی که فکرشو کنیم، می‌رسن و زندگی با شغل و یا افرادی که نمی‌تونیم تحملشون کنیم سخت تر از چیزیه که تصور میکنیم. 

    یه چیز دیگه هم هست به اسم روابط انسانی که هرچقدر سعی میکنم خودمو باهاش وفق بدم فقط حس میکنم دارم الکی دست و پا میزنم. مثل وقتی که یه مدت دلم میخواد تنها باشم و بعدش که برمی‌گردم، می‌بینم خیلی چیزا عوض شده که قبول کردنشون برام سخته

    ..   .- .-.. .-. . .- -.. -.--   -- .. ... ...   ..-

      

    می‌دونم خیلی ناله طورانه شد..."-"  و خیلی درهم و برهم.. همیشه وقتی به اینجا میرسه حذفش میکنم ولی ایندفعه انتشار رو میزنم. میخوام این سردرگمی ها اینجا بمونه تا بعدا برگردم و ببینم تونستم از پسشون بربیام یا نه.

     

    آخرین روز پاییزه =") 

    21/12/21 

  • ۲۱
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۰۰
    هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است.
    پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
    چه اهمیت دارد؟ گاه اگر می رویند، قارچ های غربت.

    «سهراب سپهری»
    منوی وبلاگ