۱۹ مطلب با موضوع «از این روزها✯» ثبت شده است

Riding upon the high wind

متوجه شدم نوشتن یکی از کارهاییه که گاهی خسته‌م می‌کنه و گاهی هم خستگیم رو در می‌بره. الان به شدت به دومین گزینه‌ش نیاز دارم، پس here we go again~

باید از یکم قبل‌تر شروع کنم... روز اعلام نتایج، داداشم ساعت 2 ظهر اومد بالا بیدار کرد که برم ببینم قبول شدم که بالاخره اتاقم به اون برسه یا نه.. راستش اولش یکم خورد تو ذوقم چون طبق محاسبات خودم اگر بهشتی رو قبول نمیشدم، خوارزمی رو صددرصد قبول بودم. اصلا فکرشم نمی‌کردم کار به اولویت بعدی بکشه. ولی کشید. و من هنوز اونجور که باید، توی ذهنم باورم نشده که قراره به جای کرج برم همدان. 

جو خونه کماکان همون جو سمی باقی موند البته. هیچ‌کس خوشحال نشد که تونستم رشته‌ای که می‌خواستم قبول بشم. فقط همون نگاه‌های ناامید و زخم زبون‌های تکراری. خیلی جالبه که خانواده ایرانی تا وقتی تصور می‌کنه قراره یه رشته تاپ (همون پزشکی خودمون) بخونی، قول حمایتِ همه‌جوره میده اما وقتی می‌فهمه شکر خوردی و می‌خوای بری دنبال علایقت، نه تنها حمایتی در کار نیست، بلکه فقط سنگه که سر راهت می‌ریزه. 

برای من مهم نیست که تقریبا هیچ‌کس باور نمی‌کنه به‌خاطر علاقه بوده که این رشته رو انتخاب کردم. واقعا مهم نیست، ولی اینقدر باور نکردنشون رو به روم آوردن که دیگه حالم داره به هم میخوره. من نیاز ندارم از گمراهی درم بیارن و سعی کنن راضیم کنن به جای رشته‌ای که آینده‌ی مشخصی نداره حداقل برم سراغ پیراپزشکی و پرستاری و فرهنگیان. من فقط نیاز دارم دست از سرم برداشته بشه. همین. فکر کنم فهم این موضوع برای قشر فضول جامعه زیادی سخته. 

ولی از اون طرف یکی دو تا از دوستایی که از قبل بهشون گفته بودم، برخورد نازنینی داشتن و باعث شدن تحمل ساید دارک ماجرا راحت‌تر بشه. بوس بهتون3> 

و اما ثبت نام! باید بگم این ثبت نام غیرحضوری رسما دمار از روزگار من درآورد... علاوه بر اینکه پوستم توی اون سایت گلستان لعنتی کنده شد، به لطف یکی از مراحلِ مضحکِ ثبت نام که "معرفین دانشجو" بود فهمیدم خیلی آدم بی‌کسی‌ام"-" ولی واقعا چه معنیی داره از آدم ۳ تا معرف می‌خوان؟ مگه هاروارده آخه!._. 

خلاصه به هر جون کندنی بود انجامش دادم و مونده ثبت نام حضوری و رزرو خوابگاه که امیدوارم به خیر و خوشی بگذره:-: 

راجع به هم‌‌دانشگاهی‌ها هم باید بگم فعلا تنها تعاملی که باهاشون داشتم این بوده که یه قسمت کوچیک از چت‌هاشون توی گروه رو بخونم و به این فکر کنم که چطور ممکنه این حجم از نادونی، جنسیت زدگی و بی‌شخصیتی یه جا جمع شده باشه. اوضاع به قدری ناامیدکننده بود که حتی دست و دلم به نوشتن یکی از اون پیام‌های "کسی از فلان رشته هست؟" هم نرفت که دوتا هم‌رشته ای پیدا کنم و روز اول باید کاملا آکوارد و غریبانه وارد دانشگاه بشم"-"\ 

 

ولی با همه‌ی این غر هایی که زدم، اوضاع بهتر از قبله؛ الان تکلیفم روشنه و احتمالا تا آخر هفته‌ی پیش رو رفتنی باشم. بهش که فکر می‌کنم یکم استرس می‌گیرم، مخصوصا درمورد ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها، ولی در کنارش مشتاق رفتن هم هستم. هرچی باشه این یه شروع جدیده=)

☆☆☆

پی‌نوشت: سریال موش رو هفته پیش تموم کردم و هنوز دلم نیومده یه سریال دیگه شروع کنم. می‌ترسم بشوره ببرتشTT 

پی‌نوشت: کاش هیولاشناس هیچ‌وقت تموم نشه. 

پی‌نوشت: یه حس غریبی بهم میگه کم کم باید تو فکر خریدن و جمع کردن وسایلم باشم... ولی حیف که این کارا فقط در دقیقه‌ی ۹۰ جایز و صحیحهY-Y 

  • ۱۵
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • جمعه ۲۱ مهر ۰۲

    Like a puffy, brown fungus, I'll survive the days

    نمی‌دونم چند بار دیگه باید یه غلط بخصوصی بکنم و به غلط کردم بیفتم تا از کردن اون غلط دست بردارم. به وضوح یادمه آخرین باری که خودم موهامو کوتاه کردم، یه نگاه عاقل اندر سفیه توی آینه به خودم انداختم و اعتراف کردم که _مثل همیشه_ دو دستی ریدم تو سر و کله‌ی خودم و دفعه‌ی بعد از اسب کمترم اگر پیش آرایشگر نرم. اما نمیشه. هر دفعه، درست لحظه آخر، توهمِ خودکفایی گند می‌زنه به قول و قراری که با خودم داشتم و آخرش مثل دیروز با سیس آرایشگری (که شامل آب‌پاش، یه شونه‌ی یه‌وریِ قرمز، قیچی خیاطی مادر، و یه نگاه سرشار از اعتماد به نفس کاذب میشه) سر از جلوی آینه‌ی حمام درمیارم. تازگی‌ها این خودکفایی در پیرایش برام جنبه‌ی حیثیتی هم پیدا کرده... اصلا بهم بر می‌خوره وقتی مادر برمی‌گرده میگه سر کوچه‌مون آرایشگاه هست. تعریف از خود نباشه خیلی هم حرفه‌ای عمل می‌کنم؛ موهارو چند قسمت می‌کنم و قیچی رو عمودی می‌گیرم و نوک‌هاشو خورد می‌زنم و این حرف‌ها. الکی که کل زندگیم رو با موی کوتاه نگذرونده‌م. بلاخره آدم توی این راه تجربه و توشه‌ی عمرش رو جمع می‌کنه. اصلا یهو دیدی فردا قارچ‌ها تکامل پیدا کردن و خودشون رو فرو کردن تو آدما و آرایشگرها بند و بساطشون رو جمع کردن و رفتن منطقه قرنطینه‌. منم که قرنطینه برو نیستم. نهایت تلاشم برای بقا اینه که توی کمد دیواری قایم بشم تا آب‌ها از آسیاب بیفته و بعدش پا به دنیای وحش جدید بذارم. با موی بلندم که نمیشه برای بقا جنگید! یهو دیدی مبتلایی، زامبی‌ای، چیزی از همون موها گرفت کشیدت عقب و گازت گرفت. همینه که مردم باید سلمونی یاد بگیرن. خودکفایی کلید بقاست. خودکفایی و پارانویا. ربط پارانویا به موهای مادرمرده‌ی منم برمی‌گرده به توهمِ فقرِ اجتناب ناپذیر. همون بیماری‌ای که یه گوشه می‌شینی و سعی می‌کنی احتمالات ممکن برای آینده‌ت رو تصور کنی و تهش به یه سناریوی بی‌ریخت از فقر مطلق می‌رسی؛ جایی که شام و ناهار نون بربری بدون کنجد با خربزه می‌خوری و پول بسته اینترنت و آرایشگاه رفتن نداری.
    فقر کانسپت کثافتیه. حتی تصورش باعث میشه یه تازه به دوران رسیده ناخودآگاه از ۱۶ سالگی تصمیم بگیره خودش موهاشو کوتاه کنه تا اگر یک روز به ورطه‌های به لجن کشیده شده‌ی فقر کشیده شد، حداقل دستش تو قیچیِ خودش باشه. فقط نمی‌فهمم بعد از اینهمه سال ریاضت چرا توی نتیجه‌ی نهایی کار، هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه. احتمالا مشکل از قیچی‌عه. البته توی بازی بی‌رحمِ بقا، مدل مو یه فاکتور بی‌اهمیت محسوب میشه پس غمی نیست. تا همینجاشم دو‌-‌هیچ از مو بلندای معتادِ نت جلو ام. آینده از آن من است.

     

    پی‌نوشت: نوشتن بدون توجه به چرت بودن موضوع از بیخ و بن سرگرمی جدیدمه:'P

    پی‌نوشت۲: من این بازی‌ای که the last of us رو از روش ساختن بازی نکردم ولی پارسال یه فیکشن از سونتین خونده بودم به اسم tiger moth که توی همین دنیای قارچ زده اتفاق می‌افتاد و این اواخر که سریالش رو می‌دیدم همش صحنه‌های مختلفِ اون فیکشن برام تداعی میشد:_) و الان که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر خوب نوشته شده بود و توصیفاتش به اندازه و قوی بوده که اینطور توی ذهنم مونده، و به قلم نویسنده‌ش حسودیم شد.(رشک بردم؟ یکی از نویسنده‌های موردعلاقمه after all)
    راجع به سریالش هم باید بگم که اون پیرمرده، جول، تنها شخصیتی بود که باهاش حال می‌کردم که اونم به مدد الهی قسمت آخر می‌خواستم با مشت بزنم تو صورتش. تو اسطوره‌ی موقت من بودی مرد... این حرکت چیپِ خودخواهانه چی بود زدی آخر کاری"|
    اینم بگم که tiger moth نصفه موند. فکر کنم ۶ چپتر ازش هست و دیگر هیچ. عملا داستان ناتموم موند و به هیچ‌جا نرسید، که خیلی آزار دهنده‌ست. این فیلم/کتاب/فیک های ناتموم مثل یه پرونده‌ی باز، یه گوشه‌ی مغز آدم باقی می‌مونن و حس کنجکاوی آدمو خراش میدن. مثل لاکوود و شرکا. *pained expression*

    پی‌نوشت۳: سریال دیگه‌ای که اخیرا با روح و روانم بازی کرده فصل سوم his dark materials بود. من اصولا آدم پیگیری نیستم، حالا می‌خواد در هر زمینه‌ای باشه. این حقیقتیه که چندوقتی میشه باهاش کنار اومدم. همین فصل ۳ رو هم همینطوری از زور بیکاری به خودم زحمت دادم و یه سرچی کردم و دیدم که بعله. یک سال پیش اومده:/
    من خیلی منتظر فصل سوم این سریال بودم.. کتاباشو وقتی بچه‌تر بودم خونده بودم و فصل ۱ و ۲ هم خوب ساخته شده بودن و حقیقتا فکرشم نمی‌کردم اینجوری بخوره توی ذوقم:") بعد دیدنش تا مدت‌ها یادش می‌افتادم و به شدت فشار می‌خوردم... خلاصه که ننگ بر شما اهمال کارانی که اوج داستان رو به مفتضح ترین شکل ممکن به تصویر کشیدین و شخصیت لایرا و مادرش رو از عرش به موکت دست دوم کشوندین. هیچ‌وقت نمی‌بخشمتون.
    (البته این برای یک ماه پیشه تقریبا، ولی چون پست قبلی به اندازه‌ کافی چسناله‌طور بود تصمیم گرفتم این داغ بزرگ رو برای پست‌های بعدی (که همین باشه) نگه دارمㅜㅜ)

    پی‌نوشت۴: در حال حاضر سریال موش به دلیل اسم در کردنِ بسیار، در دست تماشاست. پس از اتمام، شما دوستان و همراهان را در جریانِ ریزِ نظراتِ خویش قرار خواهم داد U-U\

    پی‌نوشت۵: همه پی‌نوشت ها راجع به سریال شدنxDTT البته یه سری چیز دیگه هم هست، منتها به ژانر پست نمی‌خوره و فکر می‌کنم بهتره بعدها راجع بهشون بنویسم. این پست تا همینجا هم شبیه یه دمنوش چندگیاه با آبلیمو شده:[]

  • ۸
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۰۲

    Summer always fades too soon like the laughter of a clown

    ورق زدن برگه‌های کاهی کتاب، بوی پوشال خیس کولر و طعم شیرین هندوانه با یکم تنهایی؛ یه فریمِ جا مونده از تابستون های 5-6 سال پیش. گرم و طلایی؛ تابستون‌هایی که کل سال منتظرشون مونده‌ بودم. یکم غم‌انگیزه که الان دیگه زیاد اهمیتی به گذر فصل‌ها نمیدم. منظورم اینه که... شاید الان با یه لیوان لیموناد نشسته باشم و سعی کنم یه farewell دست و پا شکسته برای این تابستون خاکستری بنویسم ولی واقعا چقدرش اهمیت داره؟ یکم حس hypocrite بودن دارم چون من فقط دنبال یه بهونه می‌گشتم تا یه پست با این عنوان (که از آهنگ a song for the drunk and broken hearted پسنجر دزدیدمش) بذارم. همین. این تابستون لعنتی و پاییزِ احتمالا لعنتی‌تری که از فردا شروع میشه کوچکترین اهمیتی ندارن.

    حتی باور ندارم تابستون به زودگذری خنده‌ی یه دلقک باشه. نه. لیموناده که زودگذره. نارنگیه که زودگذره. اتفاقا این تابستون دهن من یکی رو مورد عنایت قرار داد تا تموم بشه. اصلا چرا اینقدر اصرار داشتم این عنوان رو بذارم؟ مطمئن نیستم، احتمالا به‌خاطر این بود که این خنده‌ی مالیخولیایی به شکل غیرشاعرانه‌ای حس و حال این روزای ملال آور رو داشت. (اصلا بخاطر خفن بودن این کلمه‌های قدیمی استفاده‌شون نمی‌کنم:دی) 

    شایدم دارم یکم اغراق می‌کنم؟ به‌هرحال روزهای خوب هم بودن. مثل وقتایی که با سلین سریال می‌دیدم یا شبایی که side characters deserve love too می‌خوندم و از شدت فرح‌بخش(!) بودنش تا مرزهای نتونستن می‌رفتم‌.
    ولی خب از اون طرف روزهای بد زیادی هم بود.. خیلی بیشتر از خوبا. مثل زمان انتخاب رشته که دراماهای جهان پنجمی‌ای که بخاطرش با خانواده داشتم تا مدت‌ها اعصابمو به هم ریخته بود. سر همین ماجرا بود که فهمیدم درسته که جلوی یه رودخونه رو نمیشه گرفت، ولی میشه لوله‌ی تخلیه‌ی فاضلاب رو باز کرد توش. [و بدین ترتیب از یه اوضاع شکرآب، یه نتیجه‌ی سس ماست دار می‌کشن بیرون مُریدان عزیزم|B ]
    اتفاق دیگه‌ای که بدجور حالمو گرفت سوختنِ کارت گرافیک لپ‌تاپ بود که طبعاً افتاد گردن من و بزرگان مجلس به این نتیجه رسیدن که فعلا نبرن درستش کنن و منم فعلا انگیزه و تمایلی برای ادامه‌ی زیستن ندارم تا ببینم چی میشه~

    یه چیز تکراری دیگه‌ای که میخوام اینجا ثبتش کنم اینه که تقریبا در کل این مدت _و حتی شاید از قبل‌تر_ به شکل خیلی افراطی‌ای توی خودم فرو رفته بودم و رسما از دنیای بیرون بریده بودم. خب این خیلی برام پیش میاد و اصلا حالت عادیم این شکلیه، ولی گاهی وقتا خیلی شدیدتر میشه و یه جور حالت خودخوری و خودتخریبی رو به مدت طولانی‌ای تجربه می‌کنم که با یه سیستم خودتنظیمی مثبت فقط بیشتر و بیشتر میشه و مثل یه مه کل سرم رو پر می‌کنه و نمی‌ذاره روی چیزای دیگه تمرکز کنم.
    توی این دوره‌ها تنها کاری که ازم برمیاد از این شاخه به اون شاخه پریدن و احساس خفگیه. تا اینکه یه تلنگر خارجی در قالب یه ویدئو یا سخنرانی یا کتابی چیزی از راه می‌رسه و یقه‌مو می‌گیره و برای یه لحظه از اون قفس می‌کشه بیرون و من دوباره می‌تونم ببینم. دوباره می‌تونم به یه تصویر کلی‌تر نگاه کنم و بعدش اینجوری میشم که.. ?Really خب به درک که فکر می‌کنی بین اشتباهات بقیه گیر افتادی! اصلا سوشیال فوبیا و تنهایی مهمه؟ اینهمه موضوع مهم تو دنیا هست... فقط خودتو جمع و جور کن و نگرانی‌هاتو خرج مسئله‌های مهم‌تر کن، حتی اگه کاری ازت بر نمیاد!
    و بلاخره برای یه مدتی می‌تونم خودمو دور از اون مه غلیظ نگه دارم.
    فکر می‌کنم بیشترِ این خودآزاری برمی‌گرده به بیکار بودن. چون که خب آدمی که سرش به کارش گرمه کمتر از آدم بیکاری مثل من وقت فکر و خیال داره و بیشتر درگیر دنیای بیرونه تا غلت زدن کف جنگل دنیای خودش. برای همین امیدوارم حداکثر تا یه ماه دیگه سرم شلوغ بشه. 

    و در آخر به رسم هرساله، بیشتر کارایی که می‌خواستم توی این سه ماه انجام بدم رو انجام ندادم و تنها دستاوردم اضافه کردن چندتا سریال و انیمه به رزومه‌م بود::)
    و اینکه روزی یه وعده ظرف شستم! به عنوان کسی که تا سه ماه پیش ظرف شستن رو نامطلوب ترین عنصرِ زندگی می‌دید، الان کاملا آماده‌ی شروع زندگی مستقل هستم |B

    همین دیگه. هایلایت پست هم همون عنوانشهツ  

     

    پی‌نوشت: البته شاید هایلایت رو عوض کنم... این یکی خیلی هایلایت‌تر‌تره:دی

    Enemy
    Covered by Jada Facer
    Magic Spirit
  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۱۲ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • جمعه ۳۱ شهریور ۰۲

    آنچه گذشت

    چندوقت گذشته؟ یادمه آخرین بار که تصمیم گرفتم بازم بنویسم تا یخم باز بشه اردیبهشت بود. خیلی دور به نظر میاد. و خیلی خوش خیالانه. راستش نمی‌دونم چی باید بگم.. کلماتِ زیادی توی سرم جیغ و فریاد می‌کنن و من با لجبازی سکوت می‌کنم. نمی‌دونم کی رو دارم مجازات می‌کنم، یا برای چی دارم این‌کارو می‌کنم. فقط انگار به زبون آوردنشون برام یکی از مرحله‌های قفلِ یه بازیِ پر از باگه. 

    به‌هرحال! اومدم یه خلاصه از این مدت بدم. کاش بتونم توی فقط سه خط خلاصه‌ش نکنم:"

     

    • از خرداد و رنج‌ها و لبخندها

    در دوران جان گداز امتحانات_که فقط سه تاشون رو ثبت نام کرده بودم و تنبلم خودتونید_ چند نفر از دوست و همکلاسی‌های قدیمی رو دیدم و انتظار داشتم دیدنشون برام refreshing باشه ولی معلوم شد نمی‌تونم تحملشون کنم. تقصیر من نیست. تحمل گفتگو هایی که خلاصه میشن توی "چطوری" و "چه‌خبر" هایی که پشت‌سرهم تکرار میشن برام زیادی سخته. شاید اشتباه می‌کنم ولی این کلمات توخالی و احوال‌پرسی هایی که حتی لحن سوالی هم ندارن نمی‌تونن فاصله بین آدمارو کم کنن. 

    چیز دیگه‌ای از خرداد یادم نمیاد... فقط دو روز پیاده با ف.آ.م. تا خونه پیاده رفتن و سربه‌هوایی و استرس و درمونگی. شاید اینکه چیز زیادی یادم نیست خودش یه موهبت باشه. روزای سخت وقتی فراموش میشن تحملشون راحت‌تره.

     

    Doomsday

    از ساعت ۶ صبح تا ۱۱:۳۰ که رسیدم خونه رو میشه توی یه عبارت کوتاه خلاصه کرد: Same shit, different year. بیشتر گفتن ازش زیاده گوییه. واقعا هیچ نکته‌ی خاص یا مرثیه‌ای راجع به کنکور ندارم برای گفتن. (مرثیه! عجب کلمه‌ای! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ازش استفاده کنم. Life is full of surprises) 

     

    • To south we go

    ما از یه هفته قبل کنکور درگیر اسباب کشی بودیم، و با اینکه من عملاً کار و کمکی نمی‌کردم (به‌خاطر کنکوری بودن و این حرفا) ولی بار روانی اونهمه رفت و آمد و خونه‌ی مامان بزرگ‌ها خوابیدن برای چندروز به اندازه‌ی کافی زیاد بود که باعث بشه مغزم کهیر بزنه. 

    آخرشم اتاقی که صبح‌ها بیدار شدن توش مثل بیدار شدن وسط خورشید بود رو با علامت یادگاران مرگی که وقتی ۱۳ سالم بود روی دیوارش کنده بودم پشت سر گذاشتم و نمی‌دونم چرا رها کردن اینقدر برام آسون شده ولی فکر کنم باید یه پیشرفت حسابش کنم. منِ ده سال پیش، being the wreck of emotions she was، احتمالا تاحالا از شدت دلتنگی فروریخته بود. قطعا یه پیشرفت حسابش می‌کنم!

    اینو باید اول می‌گفتم احتمالا... که به یک سری دلایل (شغلی-تحصیلی) 2 سال بروجرد می‌مونیم، بعدش دوباره برمی‌گردیم قزوین. یعنی بقیه اعضای خانواده برمی‌گردن. نمی‌دونم زنجیره اتفاقات منو کجا می‌بره.

    Any way خونه‌ی جدیدمون یه اتاق طبقه بالا داره که با چنگ و دندون تصاحبش کردم و فعلا تنها ویژگی مثبتش جدا از بقیه‌ی خونه بودن و یه پنجره کوچیکه. عوضش گرم‌ترین نقطه‌ی خونه‌ست و دریچه کولرم نداره:) اینجا هیچ‌کس و هیچ‌جا رو نمی‌شناسم و احتمالا اگه تا سر کوچه هم برم، نتونم راه برگشت رو پیدا کنم. 

     

    • روزهای آزادی

    و اما این اواخر که از باز کردن کارتون وسایل فارغ شدم، زدم تو کار فیلم و سریال و کتاب و البته اون 65 تا فن‌فیکشن پرسی جکسون/هری پاتر/بانگو یی که یه بعدازظهر خردادی، وقتی از زندگی بریده بودم دانلود کردم:^)

     دارم سعی می‌کنم برای یه ماه حواسمو از مشکلات زندگیم پرت کنم و نمی‌دونم چقدر موفق عمل کردم، ولی فعلا اینا تنها راه‌هایی‌ ان که تا حدودی جواب میدن.

    یه چیزی که راجع به خودم متوجه شدم اینه که احتمالا هیچ‌وقت نتونم کتابای فانتزی رو کنار بذارم. حتی با اینکه چند ماه دیگه ۲۰ سالم میشه، هرازچندگاهی یه مجموعه کتاب فانتزی خوب برام حکم تراپی رایگان رو داره. تنها تغییری که در این مورد توی خودم حس می‌کنم اینه که سال به سال مشکل پسندتر میشم. فکر کنم پیر شدن منم این شکلیه:دی 

    حالا که حرفش شد، کسی اینجا پی‌دی‌اف جلد چهارم monstrumologist رو داره احیانا؟ نمی‌تونم جایی پیداش کنم:(  

     

    کلام آخر 

    وصیت می‌کنم ورژن کره‌ای سرقت پول رو ببینید، انقدر قشنگه که خاک تو سرمTTTTT

    In the heart of the sea هم همینطور؛ از روی موبی دیک ساختنش و اصلا بازیگراش به تنهایی>>> 

    پذیرای سریال‌ها و انیمه های پیشنهادی شما هستیم3>

    جوری که از این شاخه به اون شاخه می‌پرم: 

    سرقت پول یادتون نره!

     

    پی‌نوشت: واقعا نمیشد از این دو ماه خلاصه بدم ولی یادی از این نکنم... اصلا راه نداشت. چه ساعت‌های طولانی که من به خاطر این لاس باوقار با دیوار یکی نشدم ಥ_ಥ

    پی‌نوشت۲: 

    -^- Firework 
    Team&
    Magic Spirit

    پی‌نوشت۳: هنوزم death is the only ending for the villainess رو نمی‌خونید تباها؟ فصل سومش‌هم به مبسدزحقمس ترین شکل ممکن تموم شد و ما ریدرای باوفاشو تو خماری گذاشت واسه فصل4 ㅠㅠ 

    پی‌نوشت۴: خیلی گرمه. زمستانم آرزوست. 

    پی‌نوشت۵: هه هه. تونستم توی بیشتر از سه خط خلاصه‌ش کنم:دیی

  • ۹
  • نظرات [ ۷۴ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۰۲

    But it's always darkest before the dawn

    "Minghao once told me that if you could look back at your old self and think that you want to punch yourself in the face for being so stupid, then that's a good thing. Because that means you're no longer that person anymore. You're different. You're better."

    -Reckless wild youth-


    بعد از حدود ۵ ماه، سلام:)
    گفتم از غارم بیام بیرون و یکم از اتفاقاتی که توی این پنج ماه افتادن بگم ولی دیدم چیز قابل ارائه‌ای ندارم و خلاصه‌ی این چند ماهم به حوصله سربری ماه های قبله. اصلنم یه عالمه تایپ و پاک نکردم.

    بذارید فعلا یکم سخنان رندوم بریزم بیرون. این مدت انقدر با خودم و دیوارای اتاقم میز گرد تشکیل دادم و در سکوت به سر بردم که دیگه دارم نمی‌تونم.

    گاهی وقتا به آرزوهایی که پشت سر هم تلنبار کردی نگاه می‌کنی و می‌بینی بیشترشون آرزوهای تقریبا ناممکن‌ان. و تو اینو میدونستی و بازم خواستی‌شون و در کمال حماقت برای نرسیدن بهشون افسوسم خوردی. نمیدونم. من همیشه دلم یه جزیره می‌خواسته؛ با خودم می‌گفتم یه روز اونقدر پول درمیارم که یه جزیره برای خودم بخرم و تنها توش زندگی کنم. یه روز اونقدر پولدار میشم که بدون نگرانی چمدونمو ببندم و برم جهانگردی. یه روز اونقدر پولدار میشم که یه کتابفروشی باز کنم و همه جور کتابایی تو قفسه‌هام داشته باشم. یه روز اونقدر پولدار میشم که خوشحال باشم.

    الان؟ تنها چیزی که می‌خوام یه اتاق تو یه آسایشگاه روانیه. ترجیحا با یه پنجره رو به یه باغچه کوچیک.

    شاید تقصیر ما نیست. گاهی اون چهارچوبی که مجبوری زیرش نفس بکشی برای خواسته ها و حتی اساسی ترین حقوقت، کوچیکتر از اونیه که باید باشه، ولی قسمت عجیب ماجرا اینجاست که حتی وقتی زندگی در a pain in the assترین حالت ممکنه، تو هنوزم یه باریکه امید کوچولو ته دلت داری که اوضاع عوض میشه. و باید برای عوض کردنش یه کاری بکنی چون اگه زندگی رو به حال خودش بذاری به لعنتی ترین شکل ممکن جلو میره و تو بیشتر و بیشتر توی گل فرو میری. در واقع تنها کاری که باید بکنی، یه کاری کردنه که کار کمی هم نیست.

    و اگر فکر می‌کنید من به نصایح خردمندانه خودم عمل میکنم، باید بگم کاملا در اشتباهید. من توی اتاقم نشستم، به دیوارهای سفید دورم خیره شدم و برنامه می‌چینم که قبل از مرگم به اندازه کافی چیپس و شیرکاکائو خورده باشم.^^

    اصلا تقصیر من نیست که تا یه قدم به سمت هدفم برمی‌دارم اون بچ ده قدم ازم دورتر میشه. شایدم تقصیر منه ولی نمی‌خوام به روی خودم بیارم چون همینجوریشم دلم میخواد یه مشت به خودم بزنم و وقتی حقیقت تلخو بکوبونم تو صورتم ممکنه کار به خین و خینریزی بکشه.

    آیا من با خودم درگیرم؟ خیر.

    ولی اگه بخوام از این چند ماه بنویسم، خلاصه میشه توی دست و پا زدن برای حفظ آخرین ذره‌های sanityم، ورود به یکی از اون دوره های شومِ "میخوام درس بخونم ولی کل روز بی‌هدف وقتمو می‌کُشم و شبم بخاطرش از خودم متنفر میشم."، مقدار زیادی حسادت به اهل قبور و بعدش حسادت به اهل عبور(مهاجرت کنندگان تحصیلی)، مقدار بیشتری سریال و انیمه و کتاب، جمعه‌های خونین قلم‌چی، نوشتن نامه‌های طولانی به دورا، پیدا کردن انگیزه‌ی بیشتر برای پیوستن به مافیای ایتالیا و فرار از چنگال سرد کنکور، له شدن زیر فشار تحریم خانوادگی و دلتنگی، تمایل به تماشای گویینگ سونتین تا پایان عمر، تنفر از قانون کپی رایت تا سرحد گریه (خب من الان چجوری 11 دلار بدم the sun and the star بخرم؟ اصلا می‌تونم بخرم؟ آیا آمازون در این مرز و بوم خدمات‌رسانی داره؟TT)، و در نهایت مقدار خیلی زیادی فرسودگی ذهنی در اثر شب بیداری و بیهوده تلف کردن انرژی با فکر کردن به بدبختی‌هایی که تقصیر من نبوده‌ن.

    اعتراف می‌کنم بیشتر روزای بدم، وقتایی بود که درس نمی‌خوندم، چون بهم حس غیرمفید بودن دست می‌داد و بذارید بهتون بگم هیچی بدتر از این نیست که دلت بخواد هیچ کاری نکنی و وقتی هیچ کاری نمی‌کنی عذاب وجدان داشته باشی که داری گند می‌زنی به زندگیت و همچنان حال کاری کردن نداشته باشی.

    البته این اواخر، از یکی از شنبه ها کم کم دوباره شروع کردم و هفته‌ای دو-سه روز کتابخونه هم رفتم که باعث شد یکم حال و هوام عوض شه و از اون سیکلِ تهوع‌آورِ بیکاریِ کاذب دربیام. و امیدوارم بتونم این رویه رو ادامه بدم، هرچند اصلا کافی نیست ولی بهتر از سه-چهار هفته پیشه. الان جوری‌ام که هم یه اپسیلون به خودم افتخار می‌کنم، هم میخوام بخاطر اینهمه وقتی که تلف کردم یه مشت بزنم تو صورت خودم. کاملا مشخصه چقدر به خودم عشق می‌ورزم یا باید بیشتر ابراز علاقه کنم؟.-.

    پی‌نوشت: این کتابخونه‌ای که گفتم تنها نقطه موردعلاقم تو این شهره و بعدها بازم ازش می‌نویسم. حس کردم تا اینجا یه آپدیت کلی راجع به روزای گذشته کافی باشه. باید یکم بگذره که یخ وبلاگ نویسیم بعد این‌همه مدت آب بشهD":

    پی‌نوشت۲: چندوقت پیش داشتم راجع به خدایان و جشن‌های باستانی ایران می‌خوندم که رسیدم به امشاسپندان و می‌دونستید اردیبهشت نماد نظم و سامان گرفتن اوضاع بوده؟::) درواقع اون زمان معتقد بودن که اردیبهشت نظم رو در جهان برقرار می‌کرده و به سخن درست گفته شده و به اندازه تنبیه شدن بدکاران و گندم به سامان رشد کرده و اینجور چیزا نظارت می‌کرده=) نیاز دادم الان بیاد و یه دستی به سرم بکشه وگرنه با سست عنصری خودمو به فنا میدم. 

    پی‌نوشت۳: من بعد از دچیتا، فقط هِگوم رو کم داشتم که تموم بشم. داری با من چی‌کار می‌کنی مرد؟

    پی‌نوشت۴: به همین هدر وسطی قسم که اگه این پستو تا 24 ساعت دیگه پاک نکنم، برای خودم یه چیزی می‌خرم-

  • ۱۴
  • نظرات [ ۷۶ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • يكشنبه ۳ ارديبهشت ۰۲

    Coughing sparkles of pain

    صندوقچه ای به درون آب افتاد. ما به آنجا رفتیم و بازگشتیم. اما وقتی به خانه رسیدیم، بزرگ‌تر از آن بودیم که میان دیوارهایش آرام بگیریم. 

    ~✵~

    این دو سه هفته توی یه هاله از سرفه و کاغذنوشته ها و فروپاشی امید های از درون پوسیده گذشت.

    کرونا بدتر از اونی بود که فکرشو می‌کردم؛ رنج بزرگیه که آدم عطسه‌ش بگیره و بعد بخاطر فشار اون عطسه‌ی ناچیز کمرش تیر بکشه. 

    یه شبم رفتیم دکتر. ولی توی سالن انتظار تصمیم گرفتم پاشم برم بیرون چون مرگ با عزت بهتر از درمان با ذلت عه. البته ذلتش هیچ ربطی به دکتر نداره، از اون ذلت های اجتناب ناپذیریه که وقتی آدم با پدر مادرش میره دکتر پیش میاد. از همون ذلت هایی که تو مسافرت های خانوادگی و کلا بیرون رفتن با این جماعتِ نفس‌تنگ‌کن پیش میاد. کاریشم نمیشه کرد...یا باید گوشه اتاقت جون بدی یا با وجود حرفایی که شنیدی اونجا بشینی تا نوبت معاینه‌ت بشه. کیه که اولی رو ترجیه نده؟ 

    دو سه روز پیش که هنوز سرفه می‌کردم، خیلی یهویی یادم افتاد که یه ساله می‌خوام ۵ فوت فاصله رو بخونم و چون یهویی اشتیاق زیادی برای خوندنش حس کردم، رفتم یه pdf ازش یافتم و تا شب تمومش کردم. 

    ×دو پاراگراف پایین و اون دیالوگه ممکنه اسپویل محسوب بشه!×

    ولی انقدر ملموس نوشته شده بود که بخاطر مرگ پو اشکم داشت درمی‌اومد و وقتی ویل داشت از پیش استلا می‌رفت، از شدت بغضِ زیاد، گلودرد گرفتم. نکنید با من این کارو...

    خلاصه که داستان زیبایی داشت:") یکم هم شبیه خطای ستارگان بخت ما بود. هنوز نتونستم فیلمشو ببینم ولی امیدوارم یه روزم از این اشتیاق های یهویی برای دیدن فیلمش پیدا کنم. 

    "Don't worry about me," he says, smiling through the tears. "If I stop breathing tomorrow, know that I wouldn't change a thing."

     

    پی‌نوشت: جوری که یه بسته های بای می‌تونه آدمو به ادامه زندگی امیدوار کنه شگفت انگیز نیست؟ اصلا بسته بندی قرمز-مشکی‌ش روحمو جلا میده. فقط حیف که مثل همه‌ی چیزای خوب، اینم تموم میشه. من می‌مونم و خورده بیسکوییت های جلوم و یه آه سنگین. 

    پی‌نوشت2: انقدر dreamers ایتیز رو گوش کردم از گوشام خون سبز داره می‌زنه بیرون. چطور یه آهنگ می‌تونه این چنین نایس باشه؟TT

    پی‌نوشت3: داداشم با خربزه و شیر و خامه و یخ یه چیزی درست کرده بود که وقتی به خوردنش فکر می‌کردم، ارگان های بدنم دچار جنگ داخلی میشدن. ولی از اونجا که نمی‌خواستم دلش بشکنه و کنجکاو بودم چه مزه ایه خوردمش. شما از این حرکتا نزنید... 

  • ۱۴
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • چهارشنبه ۹ شهریور ۰۱

    For time flies and it's so slow

    19 تیر

    چی میشد یه قانونی وجود داشت که می‌گفت اگه از مردم انتظاری نداشته باشی، اونام حق ندارن انتظاری ازت داشته باشن. چون من خیلی وقته از آدما هیچ انتظاری ندارم ولی اونا هنوز با انتظاراتشون زندگی رو پیچیده‌ تر از اینی که هست، می‌کنن. 

     

     

    20 تیر

    اونقدر گذر روزها از دستم در رفته و اونقدر هیچ اتفاقی نمی‌افته که حس می‌کنم ممکنه یه شب بخوابم و دیگه حوصله بیدار شدن نداشته باشم:/ 

    خیلی تامل برانگیزه که 98 درصد روزهام تا الان همینطور گذشتن:/

     

     

    28 تیر

    دو-سه روزه که صبح های زود توی یه زمان مشخص، یه بوی خاص توی اتاقم حس میکنم. یه بویی شبیه پودر نسکافه و گندمک (وقتی بچه بودم یه همچین خوراکی ای وجود داشت). یه بوی شیرین و برشته. ساعتشو نمیدونم ولی از روی روشنایی هوا فکر میکنم حوالی 9 باشه. من، بعد از اینکه کل شب به صفحه لپتاپ زل زدم و داستان خوندم، روی موکت نارنجی اتاق دراز کشیدم و صفحه‌ی کتابی که دستمه ورق میزنم که یهو این بوی عجیبو حسی میکنم. یه نفر _احتمالا یکی از همسایه ها_ کاری میکنه که این بو همه جا می‌پیچه و از دریچه کولر راهشو به اتاقم پیدا می‌کنه و باعث میشه فکر کنم بیرون از این اتاق، زندگی جریان داره؛ هرچند به صورت غم انگیزی بی خبرانه. 

     

     

    30 تیر

    کاش کتابایی که یه تقلید ناشیانه و بد از چندتا کتاب دیگه‌ان و قلم نویسنده‌شون پختگی و مهارت کافی رو نداره، یه نشونه ای چیزی داشتن که آدم چند روز بعد از خریدنشون دچار حس تلخ "دور ریختگی پول بی‌زبون" تو این گرونی کتاب نمی‌شد._.

    یا مثلا مترجم به جای اینکه شونصد صفحه مقدمه بنویسه و از هفت جد و آبادش تشکر کنه و داستانم اسپویل کنه، همون اول ذکر می‌کرد که این ترجمه به شدت از زیبایی اثر اصلی کاسته! یا حتی علائم نگارشی و نیم فاصله توش رعایت نشده!!!

    نتیجه اخلاقی-اقتصادی: گول جلدهای زیبا و کامنت‌های تمجید آمیز را نخورید.

     

     

    2 مرداد

    تا قبل از این نمی‌دونستم میتونم تا این حد از کسایی که ندونسته یه چیزی می‌پرونن متنفر باشم. نمی‌دونم چطور می‌تونن خودشونو تحمل کنن.

     

     

    12 مرداد

    اون لحظه آرزو کردم کاش اوضاع جور دیگه‌ای پیش می‌رفت؛ جور بهتری. ای کاش زندگی پر از نرسیدن نبود.

     

     

    15 تیر

    زمین پر از لیوان یه بار مصرف بود. داشتم لیوان خودمو تو دستم میچرخوندم که یهو بارون گرفت. از اونایی که قطره های درشت دارن و توی چند ثانیه سر تا پای آدمو خیس می‌کنن. 

    چند دقیقه بعد بیشتر آدما رفته بودن ولی لیوان‌های یه بار مصرف هنوز همه جا ریخته بودن. خیلی حیفه که بارون نمی‌تونه لیوان هارو مثل آدما بشوره ببره.

     

     

    پی‌نوشت: در طول ماه/ماه‌ها، اینطور تیکه تیکه نوشتن رو قبلا امتحان نکرده بودم. این که شرح حال های کوتاهی که ارزش پست کردن ندارن جمع کنی توی پست که اونم ارزش انتشار نداره و بعد با پست فطرتی تمام منتشرش کنیxD

    پی‌نوشت۲: نتایج اومد و گویا باید برگردم به آغوش کتاب و تست و غیره. یکم ناامید شدم راستش، ولی خب زیاد ناراحت نیستم. نمی‌دونم پوستم کلفت شده یا از خونسردیِ زیاد اوردوز کردم... هرچی که هست، برای یه شروع دیگه آماده‌ام پس فکر کنم چیز خوبی باشه.

    پی‌نوشت۳: عنوان از آهنگ Sword from the stone پسنجر. خیلی پیشنهادی!

  • ۱۹
    • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
    • دوشنبه ۱۷ مرداد ۰۱
    هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است.
    پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
    چه اهمیت دارد؟ گاه اگر می رویند، قارچ های غربت.

    «سهراب سپهری»
    منوی وبلاگ